چه اجرایی... به به!

و بشنوید دگر بار اندر احوالات شیخنا که بار دگر در محفلی دگر ساز بر کف گرفت و شوری دگر (خیلی دگر!!) افکند! و در دنباله کتیبه بخوانید شرح ماوقع را که احوال بر شیخ و بر یارانِ شیخ چون گذشت.

به سال 1389 شمسی در تمرین گاهی تابستانی که سونای کنونی را یاد آورد، چون شیخ ما از سرای علم و دانش به بارگاه تمرین شتافت، شیخ بزرگ از محفلی خبر داد که دو جمعه گاه بعد در زمانی نامعلوم و در مکانی نامعلوم تر برپاست و کاویانیان را دعوت نموده اند و بر ایشان واجب است که دعوت را پذیرا شوند. شیخ و یاران را احوال خوش آمد چرا که از آخرین اجرا (در پیش گاه امیرکبیر و با حضور جلال الدین رومی، شیخ مولانا) زمانی دراز می گذشت و پیش از اجرای اصلی (که مدت مدیدی است هم ما چشم انتظار آنیم و هم آن چشم انتظار ما!) یک پیش اجرا ضروری می نمود! پس همگان را شوری در بر گرفت و به تکاپوی در افتادند که اجرا چون باشد و قطعات چون باشند و در نهایت اجرای قطعات چون باشد که آخری همت شیخ و یاران را می طلبید که چون بنوازند! پس این گاه نیز بگذشت و گاه دگر تمرین نیز بگذشت و همگان چون شیر ژیان بنواختند و آمادگی در اوج بود! (به به!) و زمان قطعات گرفته شد و به میزان لازم آب بر قطعات بسته... نه نه! یعنی بخش هایی که کم بود و حضورشان ضروری می نمود به قطعات اضافه شد و چونان تمرین بنمودند که دیر هنگام پیش از جمعه موعود آه از نهاد همگان برخاست و کس را کت و کول نمانده بود! و آدرس ها رد و بدل بنمودند و مسیر چونان بود که بر سر نرسیدن بر محل اجرا در زمان موعود کَلی عظیم به راه افتاد و خاطره ها عیان شد و بر شیخ و یاران بسی خنده رفت! سرانجام زمان موعود فرا رسید و شیخ بارهنگامی زودتر به محل شتافت و یاران از وی پوشیده تا سرانجام بر در پشتی ایشان را ملاقات رفت؛ دمی درآن حال بیاسودند و سر و وضع یکدیگر را تحلیل نمودند تا اندک اندک یاران به جمع پیوستند؛ عرق ها بر پیشانی روان بود چه از گرما و چه از کمبود نت گاه که آن زمان پوپیتر خواندنش. شیخ بزرگ به داخل شتافت و جایی جور نمود و همگان به داخل شتافتند و در اتاقک اطفال جای گرفتند! اوضاع بر وفق مراد بود و همه گونه وسایل سرگرمی به راه که تا گاه اجرا سر شیخ و یاران گرم شود و تدبیر شیخ بزرگ همگان را تحسین آمد! آنان که جا شدند در کرسی ها فرو رفتند و درآمدنشان را به ایزد منان سپردند و دگران نیز بر میزها فرود آمدند. یاران برای باز نمودن پوپیترها هنرنمایی ها کردند و تشویق ها برفت و تصاویری به لطف یکی از ایشان از آن لحظات ثبت شد. در این میان بارها درگاه باز و بسته شد و یاران را ابتدا احوال خوش آمد که برای ملاقات ایشان آیند و امضا خواهند اما بعدها آشکار آمد که برای شمارش میزها و کرسی ها آیند و نگاه ها از آن حکایت کنند که شما اینجا چه می کنید و خبری از خوش آمد گویی و امضا نیست!! یکی از ملاقات کنندگان سرانجام طاقت از کف بداد و فریاد برآورد و شیخ و یاران را اینگونه خطاب کرد که شما بر سر من جای دارید اینجا چه می کنید؟! به دنبال من روان شوید تا آن جا که شما را شایسته است جای دهم! پس شیخ و یاران روان شدند و به اتاقی دیگر رهنمون کردنشان و بر ایشان با تحکم خطاب رفت که مبادا چیزی در مکان جدید تکان خورد که اگر تکان خورد تکانتان می دهیم! و این سان گاه اجرا نزدیک بود و روان ها پریشان؛ دست ها گرم بنمودند و نرمش ها بر جسم و جان بکردند؛ ابتدا انگشتی بنواختند و چون بر ایشان سرزنش از برون نیامد با هر ده انگشت! پس از بارگاه فراخوانده شدند و با سازها و دگر مَتِریال لازم از میانه جمع به داخل شتافتند و جمعیت یک دم کف از کف باز نمی داشت از بس که از این چنین حضور یکهو خرسند گشته بود! از کناره به جایگاه تعیین شده گام نهادند و کرسی ها جلو عقب نمودند و نگرانی عظیم آن بود که جا نشوند و عده ای از گود به خارج پرتاب شوند! پس به هر زحمت بود شیخ و یاران بر جای بنشستند سازها با جاها میزان بنمودند چرا که مسئولان را این سان تفکر رفته بود که کافی است 13 نفر چسبیده به یکدیگر بنشینند و یک ساز است که دست به دست می چرخد! و گروه را این سان تفکر رفته بود که از بارگاه تمرین کوچکتر جایی نیست که آشکار آمد که هست... بارگاه اجرا! به هر تقدیر بود همگان مستقر شدند و شمارش آغاز گشت ؛ در میانه 9/8  دو گروه 1 و 2 بر سر آن که کی آغاز کنند با یکدگر کنار نیامدند و با سایه یک چنگ نواختند چونان که در پایان جمعیت در حیرت مهارت نوازندگان مبهوت ماندند و از جای جم نخوردند! در آغاز 10/8 شیخ بزرگ علامات می پراکند و هیچ کس را یارای زدن نبود! در ادامه تفرقه پیشین گروه 1 و 2 همچنان آغازشان متفاوت بود و گروه 3 و 4 انگشت حیرت بر دهان! تکرارها صورت گرفت و این بار گروه 1 ننواخت تا قهر خود را نشان دهد! همگان کف می زدند و از احساسات جاری در قطعات در هیجان بودند و کنجکاو که آخر چون شود و چه کس از رو رود! در میانه قطعه سوم تفرقه برون گروهی به تفرقه درون گروهی در گروه 4 انجامید و در یک حرکت غیر منتظره هر کس به گونه ای نواخت! همگان در شگفت که تنظیمات چون است و هر کس یک چیز می نوازد چونان که از درک ما خارج است.. پس به به چه مهارتی! در میانه قطعه چهارم گروه 1 به پاسخ گروه 2 برخاست و اینبار ایشان ننواختند تا بلکه کمی از قهر خود را نشان دهند و گویند ما هم می توانیم! 12/8 با موفقیت نسبی به سرانجام رسید و تنها برای آن که گروه 3 نیز خودی نشان دهد برخی سرضرب ها را جا به جا نواختند بلکه زیبایی قطعه دو چندان شود! پس آن گاه شیخ و یاران از جای برخاستند و موج مکزیکی تعظیم و تشکر از جمعیت تمام و کمال اجرا شد! بزرگ محفل به گاه اجرا آمد و از جمعیت حاضر کف مجدد خواست (همون دست قشنگه در محافل این چنینی!)  و چونان تقدیر کرد که کاویانیان بر خود نگریستند که به به! یک بانو و یک آقا به جایگاه فراخوانده شدند که که تقدیر صورت پذیرد.. مبنا بر آن بود که بانوی محترم از بانوان کاویانی و آقای محترم از آقایان تقدیر کند که در میانه برعکس شد که همه شنیده ایم که در میانه گویند "حالا برعکس!" و اینجا نیز سرایت کرده بود! نیمی از اسامی از قلم افتاد و نیمی دیگر اشتباه خوانده شد  و برخی چونان با احساس خوانده شد که دل در سینه می تپید و قنج می رفت! موج احساس چونان مجری محترم محفل را در برگرفته بود که جمعیت حاضر تشویق فرو نمی گذاشت! گاهِ تشویش از شیخ بزرگ از الواح چیزی باقی نمانده بود و شیخ و یاران را از آن اوضاع خنده بود و شگفت! زمانی همگان شیخ بزرگ را تشویق بنمودند تا لوحی از غیب فراهم شد و استاد را از پهلو غافلگیر نمود! مجری محترم بر سر زنان بود که چون است که آن ها که نامشان در کتیبه در دست من نیست هستند و آنان که هستند نامشان نیست و مرا مچل کرده اند! سرانجام پس از گاهی طولانی و حواشی فراوانی که پس از اجرا فراهم آمد و بیش از خود اجرا جمعیت را سرگرم نمود (!!) رخصت پایین آمدن داده شد و شیخ و یاران به برون شتافتند! در خارج بارگاه  سرگرمی جدیدی پدید آمد و آشکار آمد که الواح به صورت پالام پولوم پیلیم داده شده اند! پس هر کس لوح دیگری پس بداد و هیجان چونان بود که صدا به صدا نمی رسید! شیخ بزرگ را امر آمد که به واسطه اجرای بزرگ آن روز شیخ و یاران سه روز را به شکرانه روزه بگیرند! نهار آن گاه را نیز ساندویچ فلافل واجب آمد مبادا غرور فراگیردشان! و این سان بود که شیخ و یاران به خارج محفل شتافتند و هر کس مسیری در بر گرفت؛ باشد تا محفل دگر و اجرای دگر!!


پیوست: روایتی دیگر از اجرای جمعه بود... بدون شرح!     

یک داستان کاملا بی ربط به این وبلاگ

 

در روز جمعه مورخ 4/4/89 تیم بچه های محله ما، در یک بازی رسمی در استادیوم فدک به مصاف بچه های محله نارمک رفت و با رسوایی کامل با 10 الی 20 گل خورده ( آنقدر گل خوردیم تعدادش از دستم در رفت ) نتیجه را وا گزار نمود. در ادامه به شرح ماجرا و دلایل اصلی این شکست مفتضحانه اشاره خواهیم نمود.

در ابتدا تیم بدون در اختیار داشتن دو تن از یاران اصلی خود وارد زمین شد. یکی از این بازیکنان که چندین سال است وظیفه رهبری خط دفاعی تیم را بر عهده دارد رفته بود عروسی داییش و دیگری که معمولا در جناحین چپ و راست تیم توپ می زند به دلایل نامعلومی این بازی را پیچانده بود.

در آخرین تمرین، در روز ما قبل بازی وظیفه خطیر آغاز بازی به بازیکن نوک جناح چپ وا گزار شد و کاپیتان تیم پس از یک کابوس شبانه تصمیم گرفته بود پس از سالیان سال پست خود را تغییر داد و جهت ترمیم خطوط دفاعی تیم از نوک جناح چپ به قعر خط دفاع نقل مکان کند و آغاز بازی که همیشه بر عهده خود بود را به دیگری واگزار نماید. از آنجایی که هیچ بازی تدارکاتی پس از این تغییر انجام نیافته بود کلا بازیکنان جناح چپ جهت غافلگیری تیم رقیب یهو توپ را بر داشته و به یه سمتی یورش می بردند. بقیه تیم هاج و واج بعد از چند دقیقه " د بدو دنبال اونا!"  از آنجایی که در همان تمرین روز قبل تعدادی تاکتیک نوین هم جهت آغاز بازی اختراع شده بود، عملا در تمامی شروع های مجدد یهو یکی توپ را بر می داشت و یه وری می دوید و از آنجایی که مثلا قرار بود جناحین چپ و راست تیم با هم کاملا هماهنگ باشند جناح راست در بیشتر بازی در غافلگیری کامل به سر می برد. این وسط فقط خط میانی تیم بود که سعی می کرد یه شباهتی بین حرکت های این دو جناح ایجاد کند. البته می توان از اصلی ترین دلایل آن به بزرگ بودن زمین و نبود مانیتور پخش صدا و تصویر اشاره نمود. چرا که تیم ما همیشه در زمین های خاکی و کوچک تمرین می کند و اصولا به زمین بزرگ عادتی ندارد و چون از این مانتیور گنده ها که در هر استادیومی هست در آنجا نبود، بازیکنان جناحین قادر به دیدن و تشخیص بازیکن خودی و غیر خودی نبودند.

یکی دیگر از نکات شاخص تیم تغییر تاکتیکی در حد انفجار بود که چند هفته قبل رخ داده بود و کاپیتان تیم کلا جناح چپ و راست تیم را با هم جابجا کرده بود!!! وی واسه اینکه بگه من خیلی اهل تاکتیک و "آپ تو دیتم " یه روز اومد گفت اونهایی که تا حالا راست بازی می کردن برن از این به بعد چپ بازی کنن و چپی ها برن راست! ولی از آنجایی که  بازیکنان مثلا یه عمری در جناح راست بازی کرده بودند حالا اومده بودند جناح چپ، کلا دربازه ( همون دروازه ) خودی و حریف رو گم کرده بودند و به همین جهت چندین بار به دربازه خودی حمله کردند و چندین گل به خودی هم به ثمر رساندند. تا جایی که آخر های بازی کاپیتان می گفت بازیکنان حریف و ولش کن خودی ها رو بچسب!

در خط دفاعی تیم هم بازیکنان در چند صحنه مبهوت بازی خود و دیگران شدند و وسط بازی نشستند به تخمه خوردن و تماشای بازی! در جناح راست هم بعضی از بازیکنان که دیدن اوضاع اینجوری است رفتند یه توپ گیر آورده و با لبخندی ملیح در کنار زمین به حرکت های نمایشی چون روپایی زدن رو آوردند. در اواخر بازی هم قرار بود تعدادی از بازیکنان تک روی کنند ولی باز در روز آخر تصمیم گرفته شده بود جهت غافلگیری حریف مجددا از همان تاکتیک یهو استفاده شده و وسط تک روی یهو توپ را بدهند یکی دیگه تک روی کنه، این امر منجر به دو اتفاق شد یا آنقدر یهو پاس می دادند که بازیکن دوم یه ربع بعد می فهمد توپ دست خودشه و یا اینکه هر کی می آمد تک روی کنه، یهو یکی دیگه می رفت ازش توپ و می قاپید. که باز دلیل اصلی این موضوع هم همان مانیتور استادیوم  بود چون کسی بازیکن خط میانی تیم را که وظیفه تعیین زمان تک روی را بر عهده داشت نه می دید نه می شنوید.

در این میان کاپیتان تیم هم کاملا نظاره گر بازی بوده و داشت شر شر مثل آبشار نیاگارا عرق می ریخت به نحوی که آخر بازی دو تانکر آب از محل نشستن ایشان جمع آوری و جهت آبیاری زمین بازی مورد استفاده قرار گرفت.

در پایان بازی در یک حرکت کاملا نمادین تماشاچیان، بازیکنان غایب زمین را به عنوان بهترین بازیکنان انتخاب نموده و لوح های تقدیری تقدیم ایشان نمودند! چرا که ایشان اگر چه بازی نکرده بودند ولی حداقل به خودشان گل نزده بودند.

ضمنا تدارکات تیم حتی نام اعضای تیم را درست ارایه ننموده بود، چرا که در ترکیب تیم که این بار در پایان بازی اعلام می شد علاوه بر دو تن از با سابقه ترین بازیکنان، نام کاپیتان تیم نیز وجود نداشت. حالا شاید اسمشون رفته بود توی تیم حریف!

                                                                                                      آرش

کاویان و ماجراهایش

این پست مربوط میشود به بخش دفترچه خاطرات که مدت های زیادی است در حال خاک خوردن است.


یادش به خیر ...

یاد اون روزی که استاد تو کلاس گفتن " میخوایم یه گروه تشکیل بدیم " و از ۵شنبه ی همان هفته گروه ما با سرپرستی روزبه مافی شروع به فعالیت کرد.

یاد اولین جلسه ی تمرین...امیر زنده دل - شکوفه زرگر - آرش حیدرعلی - طاهره مالکی

بعد ورود سمیه قاسمی ... شیدا رضایی ... سالومه مشفق ... فاطمه محمدیان ...

یادش به خیر اوایل از ۹ صبح تا ۳ بعد از ظهر تمرین می کردیم کسی هم آخ نمی گفت. بنده خدا امیر زنده دل چه خون دلی خورد تا ما تونستیم یه میزان ساده رو با هم بزنیم.

یاد ریز زدن ها و تایم گرفتن ها ... یادش به خیر اون روزی که استاد و آرش کل ریز گذاشته بودن. آرش از ریز شروع کرد بعد سه لاچنگ ... دولاچنگ ... چنگ ... وقتی به سیاه رسیده بود هنوز فکر می کرد داره ریز می زنه و طوری به استاد نگاه می کرد که انگار هنوز کم نیاورده.

یادش به خیر کلاس سه شنبه ها

اول یه سالن بود بالای سالن تربیت بدنی. اونقدر بزرگ بود که جلسه ی اولی که رفتم (عجله و استرس رو هم بهش اضافه کنید) احساس میکردم هر چی میرم به انتهاش نمی رسم. انتهاش که برای من نقطه ی شروع بود.

یادش به خیر بعدش رفتیم زیر زمین ساختمان فوق برنامه. خب زیرزمین بود. با بچه های تئاتر هم مشترک بودیم. از جای قبلی هم کوچکتر بود ولی خب بازم جای خوبی بود هم برای کلاس هم برای تمرین.

بعد ورود مجید خوشبختی(معروف به سرباز) - پریسا هراتی - مریم دهقان - مستانه یاشینی - شادی شیری - مونا عربزاده - مرضیه لشکری - فریبرز عنایتی ...(احتمالا تو ترتیب ورود بچه ها اشتباه می کنم)

یادش به خیر روزهایی که بچه های تئاتر قبل از ما تمرین داشتن. اگر زورمون می رسید و بیرونشون می کردیم باید با سیستم تهویه ی قوی اونجا ( باز گذاشتن در و پنجره) کمی هوا رو متعادل می کردیم و اگر هم زورمون نمی رسید که ...

ولی از اون بدتر وقتی بود که می رفتیم و کلید نداشتیم و بدتر از بدتر وقتی بود که شاد و خوشحال از داشتن کلید می رفتیم و آقای عزیزی قفل در رو عوض کرده بود. یادش به خیر آقای عزیزی ... آدمی که شاید بعدها که آدمای جدیدی رو دیدیم بیشتر قدرشو دونستیم.

ولی روزهای خوبی هم بود. مثل روزی که آقای عزیزی قفل رو عوض کرده بود و در نهایت ناامیدی کلید درب منزل استاد به کلید اتاق خورد و باز شد ...

یاد روزی که آرش ایمیل زد ... بله بودجه ی دانشگاه قلمبه شده بود و تصمیم گرفته بودن ساختمان فوق برنامه رو خراب کنن. اول هیچ کس باور نکرد آخه آرش ید طولایی در خالی بندی داره ولی کم کم یادمون اومد که چوپان دروغگو هم بار آخر راست گفته بود.

بعد از کلی ماجرا کلاس منتقل شد به یه اتاق خیلی کوچیک در ساختمان جدید فوق برنامه و تمرین منتقل شد به سالن کنفرانس که اگر شرح وقایع اونجا رو بخوام بگم خودش کتابی میشه.در این مدت فکر میکنم کسی که بیشتر از همه اذیت شد مونا بود. طفلکی چون دانشجوی اونجا بود بیشتر زحمات به گردنش بود.

بعد ورود محمد امین امیرخلیلی - فرید بهبودی - نکیسا نورایی - امین افشین منش ...

بعد از کش مکش های فراوان بر سر کلید سالن - ورود به دانشگاه - اشغال بودن سالن به دلیل جلسات بسیج - رد شدن نامه ی اسامی و .... تا اینکه باز هم لطف مسئولین شامل حال ما شد ...

 مدتی در آموزشگاه آقای ونداد ... که پیگیری هاش با شیدا بود.

مدتی در فرهنگسرای هنر ... که معمولا هماهنگی هاش بر عهده ی شکوفه بود.

و سرانجام با کمک امین یا ایمان در محل کنونی مشغول به تمرین هستیم و در این مکان اورلی - محبوبه - نیما و سحر هم به ما پیوستند و ایمان که همیشه یار و همراه گروه بوده و هر چی فکر کردم یادم نیومد اولین ورودش به گروه کی بوده.

امروز جای خالیه امیر - سمیه - سالومه - فاطمه - پریسا - مریم - مستانه - محمد امین - امین - فرید - نکیسا در گروه احساس میشه. امیدوارم هر جا که هستن موفق باشن و روزی دوباره با ورودشون به گروه ما رو خوشحال کنن.

 

 

یادمان تصویری اجرای 3 آذر 86

یادمان تصویری اجرای 3 آذر 86

سلام!

نمی دونم یادتون هست یا نه، اما فردا سالروز اولین اجرای بزرگ و حرفه ای و باشکوه و باورنکردنی و تکرار نشدنیه (!!!!) گروهه. (آن گاه که حس نوستالژیک من گل می کند...)

به همین دلیل تعدادی عکس از پارسال انتخاب کردم که شاید دیدنشون خالی از لطف نباشه و خاطرات پارسال رو کمی زنده کنه، انتخاب عکسها بر هیچ مبنای خاصی نبوده و کاملا همین جوری!

 

** پوستر اجرا که در سه شنبه شبی بارانی بر در و دیوار دانشگاه زده شد!

 

** این عکس که می بینید آخرین تمرین قبل از اجرای گروه هستش و ما به شدت همون طور که میبینید آماده بودیم و تمرین می کردیم (فکر می کنم اولین تمرینی بود که همه اعضا با هم حضور داشتند!)

 

**روز- داخلی-ظهر- ناهار- محل تمرین- هیچ وقت به استفاده از جلد دف به عنوان پیشبند فکر کرده بودید!؟؟! اکنون فکر کنید!! (برنده جایزه بخش خلاقیت و استفاده مفید از اشیا)

 

**اصطلاح نوشابه باز کردن رو شنیدید!؟!؟! خوب اگر هم شنیدید فراموش کنید!! این که میبینید دست  استاده که ظهر روز اجرا برای خودشون نوشابه باز می کردند!!

 

** این تصویر بخشی از بروشور ماست که با کمک و همیاری دوستان در حال تا شدن بود

 

** به کجا چنین شتابان!؟!؟ (فریبرز از مجید پرسید!)

 

** این تصویر سالن اجراست. با خودش کاری ندارم مهم پشت در بود که جمع کثیری از علاقه مندان ما پشت اون در جمع شده بودند و از سرو کول هم بالا می رفتند و برای ورود به سالن لحظه شماری می کردند! نپرسین تو از کجا میدونی... چون اون منم که دارم از ته سالن میام و این صحنه هارو پشت در دیده بودم!

 

**این هم نت گروه ماست(با فونت من!)با یک دید کاملا هنری!

 

**و اینکه میبینید ساز تخصصی من که برای نواختن اون چند دوره فشرده گذروندم!

 

**این جایگاه بزرگان دانشگاهه که معمولا خالیه اما ناگفته نمونه که خیلی راحته! در بیشتر مدت تمرین در داخل سالن پیش از اجرا همه روی این صندلی هایی که مشاهده می کنید لم داده بودند و به هیچ عنوان حاضر به ترک موقعیت خودشون نبودند!

 

**سن سالن لحظاتی پیش از شروع اجرا

 

**همه دنبال چیزی می گردن گویا!! (به منم بگین قضیه چیه مردم از فضولی!)

 

**هدیه ناقابلی برای استاد که مشاهده می کنید!

 

** ما در حال اجرا!

 

** بدون شرح!! (به دلیل تواضع و فروتنی بیش از حد!)

 

** تصویر هیجان انگیز ترین ساز گروه که همه بعد از اجرا سراغشو می گرفتن! انگار نه انگار ساز اصلی گروه دف بود!

 

**سازها در تالار فرهنگ، در روز اجرا، نوازنده ها هم همون اطرافند!

 

** کسانی که روی این چند صندلی نشسته بودند در طول اجرا از فرط هیجان بالا به خارج سالن منتقل شدند!

 

**تصویری از سازهای جانبی گروه

 

**و این هم  لوگوی گروه کاویان که روی بروشور ازش استفاده شده بود به عنوان آخرین عکس

یه خاطره ی بد

همیشه تعریف میکرد که همسرش نی می زده و برادر همسرش سنتور، که در زمان کوتاهی پیشرفت فوق العاده ای داشته و همه تشویقش میکردن به ادامه ی نوازندگی. بعد از مدتی دو برادر به دلیل مسائل اعتقادی ساز زدن رو رها میکنن و سازهاشون رو در زیرزمین خانه ی پدری میذارن و حاضر نمیشن این آلات حرام رو به خونه ی خودشون ببرن و حتی حاضر نمیشن اونها رو بفروشن چون فروختن وسیله ی حرام هم حرام بود.

وقتی پدر و مادر اثاث کشی میکنن، مادر به پسرها میگه بیاید سازهاتون بردارید ببرید دیگه جا نداریم.
دو برادر تنها راهی که برای رهایی از این ننگ به ذهنشون میرسه از بین بردن سازهاست.
دو برادر سازها رو میشکنن و بعد هم آتیش میزنن. با هیجان و خنده این وقایع رو تعریف میکرد. از صحنه ی شکستن سنتور با موبایلش عکس گرفته بود. با خوشحالی و افتخار عکس ها رو بهم نشون میداد. قلبم اونقدر شدید می تپید که احساس میکردم داره از جا کنده میشه.

خواهش کردم ادامه نده.... دوباره با توضیحات بیشتر تعریف کرد.
خواهش کردم ادامه نده.... با جزئیات بیشتر و با رضایت از شهامت و اراده ی همسر دوباره تعریف کرد.
خواهش کردم ادامه نده.... گفت که کنار گذاشتن ساز کاری نداره و باید کنارش گذاشت و دوباره صحنه به صحنه تعریف کرد.
خواهش کردم ادامه نده.... توضیح داد که خیلی از بلاهایی که سرمون میاد به خاطر وجود این حرام در زندگیه و باز تعریف کرد.

خواهش کردم ادامه نده....
احساسم براش قابل درک نبود، تعریف کرد...دوباره... سه باره... ده باره...

اون شب تا صبح، تا پلکام به هم رسید کابوس شکستن و سوزوندن سنتور میدیدم....

 

 

 

خاطره ی اجرای ماقبل گروه...

وقتی خاطره ی اولین اجرای گروه رو آرش نوشت، منم وسوسه شدم خاطره ی اجرای ماقبل گروه رو بنویسم.

تاریخشو دقیق یادم نیست ولی فکر کنم تابستان 82 بود.من اوایل کتاب دوم بودم. یه 3شنبه که رفتم کلاس، به محض رسیدن، استاد گفتن ساز می زنی؟ هاج و واج مونده بودم که خب اگر نمی خواستم ساز بزنم که کلاس نمیومدم.حسابی تو هپروت بودم که خوشبختانه استاد نذاشتن خیلی طول بکشه و توضیح دادن که ساز میزنی یعنی افتتاحیه جشنواره ورزشی بانوانه، تو برنامشون ساز می زنی یا نه؟

منم گفتم: بله می زنم.(راست می گن آدم وقتی یه کاری رو اصلا بلد نیست اعتماد به نفسش بیشتره ها، اگه حالا بود 4 ساعت چک و چونه می زدم.)

بعد از من نوبت سالومه بود.سالومه هم وقتی اومد، این مراحل تکرار شد و در نهایت قرار شد که آماده بشیم برای اجرای دونفره.

قرار بود قطعه ی 16/6 کتاب دوم و قطعه ی 4/6 کتاب اول رو اجرا کنیم. استاد تغییرات کمی تو قطعه ی 4/6 دادن.مثلا به جای سکوتها تریوله گذاشتن که بعد ازمدتی متوجه شدن ما این کاره نیستیم و حذفش کردن.حالا بماند که هماهنگ شدن قطعه ها چه مویی از استاد سفید کرد.

قطعه ها که یه کم روبه راه شد استاد گفتن: یکیتون باید سولو بزنید.

من و سالومه تنها عکس العملی که تونستیم نشون بدیم این بود که مات و مبهوت همدیگرو نگاه کنیم.نمی دونستیم باید بپرسیم سولو یعن چی یا خیلی ضایع بود، ولی چاره دیگه ای نبود.پرسیدیم و استاد هم با حوصله ی همیشگیشون توجیهمون کردن.بعد که فهمیدیم موضوع از چه قراره من گفتم سالومه، سالومه گفت طاهره....قرار شد هر دو تمرین کنیم.

استاد کلی تلاش می کردن، یه کم با من سر و کله می زدن، ناامید که می شدن می رفتن سراغ سالومه...دوباره نوبت من بود، بعد سالومه....یه وقت هر دو.

استاد می گفتن بزنید :1-2-1-2-......می زدیم.....استاد کلی خوشحال می شدن.بعد می گفتن بزنید: 1و2-1-2.....هنگ می کردیم..... تمرین و تکرار..تکرار...تکرار... تا درست می شد.بعد می گفتن حالا بزنید:1-2و1-2......دوباره هنگ می کردیم.سرتونو درد نیارم. خلاصه آخرش استاد مجبور شدن به اصطلاح سولو رو واسمون بنویسن و ما از روی نت اجرا کنیم.

روز اجرا شکوفه هم اومده بود.از شیرینی و سن ایچ های قبل از اجرا که بگذریم.....سه تا قطعه رو اجرا کردیم، با اینکه اون موقع اونقدر ناشی بودم که فرق خوب و بد ساز زدن رو خیلی متوجه نمی شدم ولی تقریبا مطمئن بودم بعد از اجرای ما ورودی های کلاس آقای مافی به صفر میل خواهد کرد.

ولی اینطور نشد.تا مدت ها واسم جای سوال و تعجب بود.جوابشو یکی دو سال بعدش فهمیدم.

دلیلش این بود که بعد از ما یک نفر دیگه هم تکنوازی دف داشته و حسابی هم کولاک کرده که من اون موقع ها اصلا نمی شناختمش و البته کسی نبود جز دوست و هم گروهیه خوبمون مجید خوشبختی.

خوشحالم که الان می دونم سولو زدن چیه.

خوشحالم که بلدم تریوله بزنم.

خوشحالم که می دونم خوب و بد ساز زدن یعنی چی.

خوشحالم که اون گروه دونفره تبدیل به یه گروه 14 نفره شده.

خوشحالم که قدر گروهمو می دونم.

خوشحالم دوستایی تو این گروه دارم که همه حاضرن از خیلی چیزها بگذرن تا گروهمون مثل همیشه خوب و دوست داشتنی باشه.

خوشحالم استادی دارم که هنوز با همون حوصله، همیشه مطلبی واسه یاد دادن داره.

امیدوارم اجرای هفته ی بعدمون از بهترین خاطره های عمرمون بشه.

 

"این هم اولین اجرای ما، تا بعد..."

 

چند وقت پیش ها جناب باران، موضوع جدیدی به وبلاگ اضافه کرد، با عنوان دفترچه خاطرات. خوب شد که برای اضافه کردن آن رای گیری کرد و برای تصویبش حداقل نصف بعلاوه یک تعیین کرد!!! به هر حال از آن روز تا این روز، حجم مقالات خاطراتی آنقدر زیاد شده، که اصلا جایی برای مقالات موسیقی نمانده. به دلیل پرطرفدار بودن این موضوع من یکی دیگه از خاطرات گهر بار خودم را می نویسم.

چند روز پیش ها داشتم دفتر یادداشتهای شخصی ام رو ورق می زدم که به مطلبی رسیدم مربوط به 27 شهریور 1383، حیفم اومد به عنوان یه خاطره توی وبلاگ نذارمش. با اینکه بعضی جاهاش رو به شدت دلم می خواست تغییر بدم، ولی ترجیح دادم با همان نثر اون موقع و بدون هیچ گونه دخل و تصرفی بذارمش.

 


امسال تابستان حدود یک سال و نیم از زمانی که دف را شروع کرده ام می گذرد. این تابستان استاد، دوست قدیمی و همسایه عزیزمان، روزبه مافی   ] کاشکی می تونستم حداقل اینجاش رو عوض کنم [    تصمیم گرفت که از بین شاگردان گروهی را تشکیل دهد. چون چند ماهی بود که من وقتم آزاد شده بود و زیاد تمرین می کردم، از همان اول جزو چند نفر عضو گروه بودم  ]  تاریخ این جوری عوض می شه ها، خوبه ننوشته بودم سولیست گروهی، سرپرستی چیزی بودم! [    تمرینمان با هفته ای یک روز شروع شد و تا چند روز در هفته افزایش پیدا کرد. تا اینکه قرار شد آخر تابستان برای دانشجویان جدیدالورود امیر کبیر یعنی ورودی های 83 برنامه اجرا کنیم. از گروه 8 – 9 نفری امان قرار شد که 6 نفر برنامه را اجرا کنند. من به همراه امیر زنده دل و خانمان طاهره مالکی، سمیه قاسمی، شکوفه زرگرو شیدا رضایی. که البته فاطمه محمدیان و سالومه مشفق نمی توانستند روز اجرا بیایند.   ]  یه چیز بگم بخندین: اون موقع ها دختر و پسر های گروه روشون نمی شد همدیگر رو به اسم کوچیک صدا کنن. :)) [      اول چهار شنبه فقط برای دانشجویان جدید الورود گروه معدن  و برای حدود 60-70 نفر برنامه اجرا کردیم که زیاد دلچسب نبود، ولی پنج شنبه...

برای حدود 600 – 700 نفر! سالن پر پر بود. روی سکو به تعدادمان میکروفون بود]      نخندین دیگه، خوب اون موقع میکروفون ندیده بودیم [      و مانیتور صدا گذاشته بودند، که خودمان صدای سازمان را بشنویم. کلی هم دوربین عکاسی و فیلم برداری بود. تازه لباس یک دست هم جور کرده بودیم.    ]  یه چیز دیگه بگم، بترکین از خنده. من پیرهن بابای طاهره رو پوشیده بودم!!!  [      پنج شنبه امیر و خانم مالکی هم که قرار بود تک نوازی کنند، شاهکار کردند. کلی براشون دست زدند.

تجربه فوق العاده بود. هیچ وقت نمی تونستم تصور چنین روزی رو بکنم.   ]  بقیه رو نمی دونم، ولی اعتراف می کنم که این جمله آخر رو از ته دل نوشته بودم. اصلا هم نه تریپ پاچه خواری بود، نه تغییر تاریخ [ .       ]  حالا اونو ولش کن، این یکی رو داشته باش که دیگه، ته خاطرس [     ولی استادمان روزبه مافی، خودش نبود. بخاطر اینکه دوشنبه هفته بعد جشن عروسی اش است و نمی توانست بیاید. این هم اولین اجرای ما، تا بعد ....

آرش

27 شهریور 1383

 

]  اجازه بدین تا جمله آخر رو دوباره بنویسم:   "این هم اولین اجرای ما، تا بعد..." [

البته یکی دیگه هم هست که اگر اون روز خاطرش رو نوشته بود. مطمئانا خواندنی تر از خاطره من می بود.

توی اون 600 – 700 نفر یک نفر بود به اسم " محمد امین امیر خلیلی" ( دفعه اول که اومد توی گروه، چقدر اسمش برامون سخت بود! ) بعد از اجرا اومد توی دانشگاه، یکی دو ساعت بعد از اجرا گروه رو وسط دانشگاه گیر اورد و پرسید: " ببخشید یه سوالی ازتون داشتم؟ شما کجا و چه جوری دف زدن یاد گرفتین؟" که اون روز امیر زنده دل به عنوان پیش کسوت گروه جوابش رو داد.

اون محمد امین امروز یکی از سولیستای گروه ماست.

توی این چند سال آدامای زیادی به این گروه اضافه و کم شدن. یه بار کلشون رو شمردم شد 34 تا.

از اون هشت نفر، چهار نفرشون هنوز موندن.

الان تعداد اعضای گروه ۱۴ نفره!

 

 

بابا تو دیگه کی هستی!!!

با آرامش نشسته بود. انگار که نه انگار امروز خبریه. پریروز که باهاش تلفنی صحبت کردم گفت بابا خبری نیست بی خیال. همش منتظر بود که گروه موسیقی بیان اجرا کنند. به من هم گفت ازشون فیلم بگیر گفتم حافظه زیاد ندارم، می خوام بذارم برای برنامه بعدی گفت نه یک کم فیلم بگیر گفتم چشم (آخه مگه می شه بهش نه گفت مخصوصا امروز!!!) هیچی حالا تا گروه آماده شدند اجرا کنند من دوربینمو آماده کردم حالا مگه مجید دف می زد!!! خلاصه تا مجید دفشو بلند کرد حافظه این گوشی هم تموم شد!!! تا به خودم جنبیدم که از فایل ها پاک کنم دف هم تموم شد!!!

در همین حال و هوا بودیم که مجری اعلام کرد که قراره یک کلیپ پخش شه که از خوش شانسی به دلایل فنی این قسمت برنامه کنسل شد.

بعد یکی از اساتید به روی سن رفت و گفت به خاطر روز دانشجو اسامی 3 تن از دانشجویان که معدل بالای 17:30 داشته و مقاله و کتاب و ... (جای استاد خالی که سر مقاله و کیفیت و آی اس ای اون یک گفتگوی حسابی انجام بشه) داشته اند را به عنوان دانشجوی نمونه تعیین کرده اند و اعلام داشتند که به شاگردهای اول و دوم نوت بوک می دهند. من که رفته بودم ردیف های جلو تا فیلم بگیرم تو دلم به خودم گفتم خوش به حال اونی که نوت بوک می گیره !!!  داشتم توی خواب و خیال سیر می کردم که یک دفعه نام آشنایی به گوشم رسید. سرکار خانم مریم دهقان. آره اونی که از اول با آرامش نشسته بود و منتظر شنیدن موسیقی بود مریم بود. اونی که شاگرد نمونه دانشگاه پلی تکنیک (دانشکده برق شده بود) مریم بود. اونی که نوت بوک رو هدیه گرفت مریم بود. مریم با آرامش رفت هدیشو گرفت و اومد پیش من و طاهره. دست طاهره هم درد نکنه یه دسته گل خوشگل براش گرفت و از اول برنامه پیش مریم بود. مجید هم بعد از اجرا برای ادامه برنامه مونده بود.

مریم جان امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق باشی .

خاطره ای که باندازه یک عمر می ارزه.

 

من هم می خوام یک خاطره بنویسم. خاطره ای که باندازه یک عمر می ارزه.

این خاطره را من تا به حال یک هزار بار تعریف کرده ام، نمی دونم هر کدوم از شماها تا به حال چند بار گوشش دادین، ولی یه بار دیگه می گم که حسابی روون بشین.

من یک عمر، یعنی تمام دوران تحصیل در راهنمایی و دبیرستان و اوایل دانشگاه، حسرت این رو می خوردم که چرا از موسیقی هیچی سر در نمی آرم و با این دنیای گسترده کاملا بیگانه ام. در واقع اون موقع من خیلی به ندرت حتی آهنگ گوش می دادم، حالا از هر نوعیش. همیشه می نشستم حساب کتاب می کردم که برم این ساز و یاد بگیرم یا اون یکی رو، الان برم یا ماه دیگه، همیشه هم بهانه هایی مثل درس و امتحان و کنکور محیا بود.

ترم چهارم دانشگاه بودم و تصمیم گرفته بودم در اون ترم، هر کاری بکنم بغیر از درس خودن. می خواستم وقتم و بزارم برای کارهایی که قبلا نرسیدم انجامشون بدم. دور و ورم حسابی شلوغ شده بود، توی انواع و اقسام گروه ها عضو بودم و صد جور فعالیت غیر تحصیلی داشتم. یه روز که داشتم توی دانشگاه راه می رفتم که دیدم یه پوستر زدن روی تابلو یه عالمه آدم با دف هاشون وایسادن اونجا. از اونجایی که می دونستم روزبه مافی دوست چندین ساله خودم و برادرم، دف می زنه، گفتم وایسام ببینم توی این عکس هست یا نه، بعد از یه کمی گشتن دیدم اهه جدی جدی اون وسط عکس رفیق ما هم هست. اسم گروه و خوندم دیدم نوشته " دالاهو". شب که اومدم خونه به برادرم گفتم و تصمیم گرفتیم بهش زنگ بزنیم و اسم این گروه مسخرشونو کلی دست بندازیم.

جناب مافی گفت اتفاقا یه دونه بلیط اضافی هم دارم، اگر می خوای بیا!!! منی که نوار هم گوش نمی دادم و چه به رفتن به کنسرت، ولی چون اون ترم می خواستم کارهای انقلابی بکنم، از یه ور هم یه کمی توی رو دروایسی موندم، گفتم خیلی خوب حالا که اصرار می کنی باشه. بلیط و گرفتم و تک و تنها پاشدم رفتم کنسرت گروه دالاهو در تالار میلاد.

قبل از اجرای گروه دالاهو یه دونه از این گروه های سنتی دره پیت که چند تا از این سازهای ایرونی ها می زارن کنار هم و یکی اون وسط چه چه میزنه اجرا داشتن که آنقدر حوصلم سر رفته بود که داشت خوابم می برد.( ناگفته نماند یه روز نزدیک بود من از همه جا بی خبر، این جمله قبلی رو توی یه مهمونی به نوازنده تار همون گروه هم بگم! ) ولی وقتی نوبت گروه دالاهو شد همچین خواب از سرم پرید که تا یه هفته خوابم نمی برد. یعنی تا یه هفته خواب دارامب دورمب می دیدم، افه جناب حبیبی که پشت به تماشاچی ها می ایستاد و این گروه سی چهل نفری و رهبری می کرد، قسمت آخر که خواننده اضافه شد و آهنگ یاهو یاهو یی که اجرا کردن و از خود بی خود شدن مردم توی سالن، انقدر جلوی چشمم بود که یه تصمیم انقلابی دیگه هم گرفتم. زنگ زدم به آقای مافی و گفتم من می خوام دف یاد بگیرم، استاد خوب سراغ نداری؟ روزبه هم گفت بیا پیش خودم. من کف کردم.

اوایل کلاس من شاهکاری بود که فقط من می دونم و روزبه، آخه دف و که می گرفتم دستم شصتم از اون ورش می زد بیرون!!! کلی توی ساختمان دف دست بردم، تا تونستم دف و دستم بگیرم، بعدش دو ماه طول کشید تا صدای دست چپم در بیاد، حالا شمردن و پا زدن و که دیگه نگو. خلاصه این قدر مصیبت داشتم که به این نتیجه رسیدم که ساز اشتباهی انتخاب کردم. بی خیال دف بشم و برم سرغ یه ساز دیگه. ولی نشستم فکر کردم و یادم افتاد که من توی زندگیم هر دو سال یه بار می رفتم دنبال یه ورزش، تا می رسیدم به جاهای سختش ول می کردم. صد تا ورزش مختلف امتحان کرده بودم ولی تو هیچ کدوم هیچی نشده بود. در یک حرکت انقلابی تصمیم گرفتم دف و تا آخرش برم، حالا می خواد خوشم بیاد می خواد نیاد. اصلا این رو تبدیل کردم به موضوع برای کل انداختن با خودم، یه بهانه برای یه تغییر بزرگ، برای قوی کردن اراده ام.

از اینجا به بعدشو بقیه می دونن. الان پنج سال از اون روز می گذرد و هنوز دف رو کولمه. توی این مدت خیلی ها اومدن کلاس روزبه و وقتی به جای سختش رسیدن ول کردن. چند نفری هم هستم که هنوز ولش نکردن.

یکی از شعارهای من توی زندگیم اینه که آدم باید "قدر چیزهایی رو که توی زندگیش داره رو بدونه و ازشون لذت ببره". برای همین هم هر وقت چیزی رو بدست می آرم، هر چند وقت یک بار به زمان قبلش که اون رو نداشتم فکر می کنم.

الانم به اون دوران دبیرستان زیاد فکر می کنم، به چیز هایی که بدست آوردنشون مدیون  روزبه مافی بودم. مدیون روزبه و کلاسشو شاگرداش.

به زمانیکه اولین بار تار رو دست یکی از دوستام دیدم و ازش پرسیدم این چیه؟!!

به زمانیکه همون دوستم یه صفحه کاغذ با شکل های عجغ وجغ بهم نشون داد و گفت تو هیچی از این نتها سر در میاری ؟

به زمانیکه حالیم نمی شد آهنگ ممکنه بی کلام هم باشه، آهنگ می تونه اسم هم داشته باشه!

به زمانیکه تنها اسم هایی که از دنیای موسیقی ایرانی که شنیده بودم شجریان بود و شهرام ناظری، که تازه فرق اون دو تا رو هم نمی دونستم چیه.

به زمانیکه چه چه زدن امثال شجریان برام بی معنی بود.

به زمانیکه کسی با شنیدن یه صدا از ضبط می گفت این آهنگ فلان و خوانندش فلانی، و من فکر می کردم یارو علم غیب داره.

به روزهای اول کلاس که روزبه داشت با یکی از شاگردای پیش کسوتش درباره عزا داری چند هفته بعد صحبت می کرد که اگر کسی درسش 8/6 رسیده باشه مجبوریم بهش 4/2 درس بدیم، و من حاج و واج نگاشون می کردم و می خواستم بگم استاد: خوب اون هشتا چنگه و این دو تا سیاه، چه ربطی به عزا داری داره!!! ولی گفتم اشتباه گرفتن از استاد باشه برای چند سال دیگه.

به روزی که بچه بودم و یه فیلم توی تلویزیون بود که یه یارو جاسوسه کدهاش رو با نتهاش منتقل می کرد و پلیس با فهمیدن اینکه یه نت به جای اینکه سفید باشه سیاهه، رمز و کشف کرده بود. و این مساله شده بود بزرگترین سوال چندین سال من که مگه نتها رو رنگی می نویسن؟ مگه می شه نت و با رنگ سفید هم نوشت؟ حالا از اون مهمتر خوب نته دیگه هر که هر چی بخواد می نویسه، پلیس از کجا می دونه کجای نت باید چی باشه؟ آخر به این نتیجه رسیدم که دوبله فیلم اشتباه بوده. البته تصمیم گرفته بودم هر جور شده بزرگ شدم جواب این سوالم و پیدا کنم. ( حالا فهمیدین واسه چی نت بهم می دین سه سوت غلطشو پیدا می کنم؟ می خوام مطمئن بشم نکنه جاسوس باشین)

الان وقتی می بینم آهنگای گلچینم از لیلا فروهر به شجریان تغیر کرده، وقتی موسیقی بی کلام گوش می دم. وقتی اسم نوازگانی که می شناسم رو توی ذهنم مرور می کنم، وقتی با شنیدن یه صدا از رادیو، سازشو، خوانندشو نوازندشو ریتمش و می فهمم، وقتی دوستام مهمترین ویژگی من رو ارادم می دونن، ارزش اون تصمیمم رو می فهمم و  یادم می آد که به یک نفر و دور و وری هاش چقدر بده کارم.

وقتی کسایی رو می بینم که ازم می پرسن فرق تار و سه تار چیه؟ یا قشنگ ترین آهنگی که توی عمرشون شنیدن آهنگهای کامران و هومنه، وقتی اسم هایی مثل مشکاتیان و لطفی و علیزاده براشون بی معنی ایه، براشون آرزو می کنم که ای کاش اینها هم یه روزی یه روزبه مافی گیر بیارن.

به قول یکی از دوستام: " آنچه از دل بر آید نیازی به توضیح ندارد" .

ممنون.

 

روز 8/5

من از وقتی که دفتر خاطرات رو باز کردیم، تصمیم داشتم بعد از این که اولین نفر خاطرشو نوشت من این خاطره رو بذارم.ولی هر چی منتظر شدم کسی چیزی ننوشت.با اجازه استاد و دوستان خوبم اولین برگ دفتر خاطراتمون رو من سیاه می کنم.

.
.
.

امتحانات پایان ترم ِ ترم ِ آخر بود.به هر ترتیبی بود باید همه واحدها پاس می شد. طبق معمول هر ترم، فرجه ها کفاف یک ترم درس نخوندن رو نداده بود و همه امیدم به شب امتحان بود.

 

(نمی دونم واسه شما هم پیش میاد یا نه، وقتی یه ریتمی میفته تو ذهنم دیگه بیرون برو نیست که نیست و تمام مدت ذهنمو مشغول میکنه)

 

بنابراین به خودم قول دادم در طول مدت امتحانات به هیچ موضوعی دررابطه با موسیقی فکر نکنم و چیزی هم گوش نکنم.

اما نمی دونم باز چی شد ....

من اصلا نتونسته بودم با ریتم 8/5 رابطه برقرار کنم ...

ولی نمی دونم چرا اون روز از صبح ریتم 8/5 افتاده بود تو سرم.با خودم گفتم : نه، محاله، تو بهش فکر نمی کنی و رفتم کتابخونه...

مشغول خوندن بودم که به اولین مشکل رسیدم، داشتم بهش فکر می کردم  فکر می کنید به چه نتیجه ای رسیدم.......

عجب...اگر ضرب آخر 8/5 رو با سه لا چنگ وصل کنم به میزان بعدش قشنگ میشه ها

: نه  تو بهش توجه نمی کنی مسئله رو حل کن

ادامه درس....

ادامه درس رسید به اینجا که....

اگر به جای دو ضرب اول 8/5 تریوله بزنم و سه ضرب بعد رو معمولی، دو تا سه ضربی میشه که سرعت اولی بیشتر از دومیه، چه خوب...باید قشنگ بشه

: تو درستو می خونی....وقت نیست...عجله کن اگر دو صفحه دیگه بخونی این فصل تمومه

یه مدت دیگه گذشت...چرا این دو صفحه تموم نمیشه

بله دلیلش این بود که ... 8/5 آلبوم نازنین یار عجب 8/5 خفنیه...

به هر ترتیب روز تموم شد،باید می رفتم خوابگاه ... خب برای اینکه خستگی درس خوندن از ذهنم بیرون بره تا خوابگاه پیاده میرم...

یک کمی که رفتم ..............  اِ ..................  : چرا این شکلی راه میری؟ مثل آدم های لنگ

بله ... داشتم 8/5 قدم می زدم، قدم راستم دو تا چنگ توقف داشت و قدم چپم سه تا چنگ ....

: درست راه برو...این چه وضعیه....

رسیدم خوابگاه، درسها تموم نشده بود و باید شب بیدار می موندم  گفتم دو ساعت میخوابم بعد بیدار میشم و درس میخونم. این بهترین راه که این 8/5 رو بپیچونی  تا خوابت ببره هر چقدر دلت میخواد تو ذهنت 8/5 بزن بعد هم که بیدار بشی دیگه 8/5 از سرت پریده

 

نشون به اون نشون، دو ساعت خوابیدم، وقتی بیدار شدم ..........

 

هنوز داشتم 8/5 می زدم.