بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم
من یه شعر پیدا کردم که بیانگر عشق مولانا به شمس است.
اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم دیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم
امروز مها خويش ز بيگانه ندانيم
امروز مها خويش ز بيگانه ندانيم مستيم بدان حد كه ره خانه ندانيم
چه باشد در چنان دريا به غير گوهر گويا
چه باشد در چنان دريا به غير گوهر گويا چه باتابست آن گردون ز عكس بحر دربارش
دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
راستی از باران عزیز ممنونم چون ما اینترنتمون داغون شده بود باران زحمت کشید و شعر هارو گذاشت (به نام خودم)![]()
دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید
تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم
این شعر که الان می خونید در وصف شوریدگی عالی جناب مولانا بسیار جالب توجه آمد که قبل از پیدا کردن این شعر شعر معروفه"مرده بدم زنده شدم" با حذف ابیات اول و دوم کاندید بود.
ولی این شعر انتخاب شده و توسط امین (امیر خلیلی نه!اون یکی) به زودی تنظیم میشود.
نمی دونم چقدر اجازه توضیح دارم فعلا همین رو قبول کنید تا بعد.
تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم دیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم
وصال آمد وصال آمد وصال پايدار آمد
موضوع: وصال شمس و مولانا
| |
|
|
شمس
از بهر تفهیمشان
آن مکرر می کردم!
طعن می زدند که:
_از بی مایگی
سخن مکرر می کند!
گفتم:
_بی مایگی شماست!
این سخن من نیک است و مشکل
اگر صد بار بگویم هر باری
معنی دگر فهم شود
و آن معنی اصل همچنان بکر باشد!
"ص134/شماره170
آ-29
روزی مولانا شمس الدین تبریزی فرمود که:
_یک قول مولانا پیش من ...هزار دینار صره باشد...
زیرا دری که بسته بود باز ازو شد. و الله که من در شناخت مولانا قاصرم! در این سخن هیچ نفاق نیست و تکلف نیست و تاویل که" من از شناخت مولانا قاصرم". و مرا هر روز از حال و احوال او چیزی معلوم می شود که وی نبوده است!
مولانا را بهترک در یابید تا بعد از آن خیره نباشید!...
همین صورت خوب و سخن خوب که می گوید بدین غره و راضی نشوید که ورای این چیزی هست
آن را طلبید ازو!
"ص34
سپهسالار185(همچنین افلاکی با اندکی اختلاف در بیان38/4)"
آ-31
حضرت مولانا می فرمود که ...:
_مولانا شمس الدین...در علم کیمیا نظیر نداشتو در دعوت کواکب و قسم ریاضات و الاهات و حکمیات و نجوم و منطق ... او را بی نظیر می خواندند. اما چون به مردان خدا مصاحبت نمود همه را در جریده ی لا (نفی) ثبت فرموده... مجرد شد و عالم تجرید و تفرید و توحید را اختیار کرد.
"ص35
افلاکی18/4
چون گفتنی باشد
و همه عالم از ریش من درآویزد
که مگر نگویم...
اگر چه بعد از هزار سال باشد
این سخن
بدان کس برسدکه
من خواسته باشم!
"شمس-ش78"
آن خطاط
سه گونه خط نوشتی:
_یکی را او خواندی لا غیر!
_یکی را هم او خواندی هم غیر او!
_یکی نه او خواندی نه غیر او!
آن(خط سوم) منم!...
"شمس تبریزی-ش56"
از کتاب"خط سوم" ـدکتر ناصر الدین صاحب الزمانی
اعتراض ( غرغر)
این مطلب را با لحن اعتراض یا همون غرغر خودمون بخونید لطفاً
1. توی کلاس پنج شنبه ها ( لازم نیست بگین تو دیر می آی، خودم می دونم) اصلا توجهی هم به شعر هایی که در طول هفته توی وبلاگ گذاشته می شه می کنین؟ یا فقط شعر هایی که یکی میاره و میده به شادی، و اون هم می خونه بررسی و تصویب می کنین؟!! اون شعره هایی که تصویب شدن چرا تو وبلاگ نیستن؟ اگه تو وبلاگ گذاشتن الکیه خوب بگین نذاریم .
2. دستم درد نکنه که لوگوی وبلاگو عوض کردم. ( البته الان فهمیدم لااقل یکی فهمیده)
3. با اینکه قرار بود جلسه قبل آخرین جلسه انتخاب شعر باشه و تمرین قطعات رو شروع کنیم، ولی متاسفانه هنوز کلی شعر انتخاب نشده داریم. برای همین من یه دونه شعر دیگه هم ( توی ادامه مطلب) می ذارم. این یکی دیگه عمرا کسی خونده باشه، حتی جناب افتخاری، اگه از ریتم این یکی هم خوشتون نیاد معلوم میشه که خیلی بد سلیقه این.
مولانا و شمس
صلاح الدین پیر بر در حجره اش نشسته بود. از دور مولایش را دید که به سمت حجره او پیش می آید و عده کثیری همراهش هستند. آرام نشست و محو تماشای مولانا و مریدان شد... صدای بازار زرکوبان در گوش مولانا می پیچید ... تق تق تتق تق ... تق تق تتق تق... مولانا زمزمه کرد : حق حق انا الحق... حق حق انا الحق... و باز زرکوبان می کوبیدند: تق تق تتق تق... مولانا به ناگاه ایستاد... دست ها را بالا برد... پای راستش را کمی بالا آورد و روی پای دیگرش چرخی زد. سرش را به سوی آسمان برد... بلند گفت: حق حق انا الحق... یاران از مراد خویش پیروی کردند... هر یک چرخی می زدند و می گفتند: حق... مولانا می چرخید... می ایستاد... پای می کوفت و دوباره می چرخید... می رقصید...
جماعت بازار مات و مبهوت نظاره گر شدند. مولانا عرق می ریخت... می خواند با صدای بلند: حق حق انا الحق... هین سخن تازه بگو ... تا دو جهان تازه شود... سماع تا غروب ادامه یافت. مولانا و صلاح الدین و دیگر مریدان سرمست از سماع ِ راست، راه خروج بازار را پیش گرفتند. مولانا تیرگی های عصر خویش را می دید. شمس تبریزی رفته بود، صلاح الدین زرکوب مرده بود و حسام الدین چلبی مریض بود... مولانا حال و روز خوبی نداشت... یاد آر ز شمع مرده... مولانا به یاد آورد روز ملاقات با شمس را... مولانا با مریدان خود می رفت. مولانای جوان، اینک سرآمد عالمان شهر شده بود. مولانای زاهد و پارسا اینک از پیش می رفت و مریدان از پس ِ او می آمدند. ناگهان مردی از راه رسید. موی سرش پریشان بود و لباس هایش نامرتب. نزد مولانا رسید و ایستاد. چشمانش برق می زد. پرسید: سوالی دارم ای شیخ! مولانا به چشم تحقیر نگاهش کرد و گفت: بپرس...
شمس پرسید: ای شیخ! پیامبر اسلام در زهد و تقوا پیش بود یا بایزید بسطامی؟!!
مولانا گفت: سوال بیهوده ای پرسیدی... پیامبر اسلام!
شمس باز پرسید: پس چرا پیامبر گفت: "خداوندا ما تو را آنگونه که باید نشناختیم" و بایزید گفت: "خداوندا! شان و منزلت من چقدر بالاست!"...
بحث بالا گرفت. مریدان اطاقی حاضر کردند برای بحث و مجادله مولانا با شمس تبریزی. در هنگام ورود مولانا وارد شد و شمس از پشتش به درون اطاق رفت. بحث و گفتگو چند روزی طول کشید.عاقبت در اطاق گشوده شد. شمس خارج شد و مولانا به دنبال او سر افکنده راه افتاد. هر جا شمس می رفت مولانا هم می رفت. هر کوچه و هر منزل. شمس می گفت حق و مولانا می گفت شمس... حالا دیگر چه نیازی بود به درس و مدرسه و فتوا و زهد متحجرانه... مولانا گمشده اش را یافته بود و دیگر رهایش نمی کرد...
دلبر و يار من تويی رونق کار من تويی
باغ و بهار من تويی بهر تو بود بود من ...
زهرهً آسمان من آتش تو نشان من ...
چونکه بديد جان من قبله روی شمس دين
برسرکوی او بود طاعت من سجود من...
پير من و مراد من درد من و دوای من
فاش بگفتم اين سخن شمس من و خدای من !
از تو بحق رسيده ام ای حق ، حقگزار من
شکر ترا ، ستاده ام ! شمس من و خدای من ...
نعرهً های و هوی من از در روم تا به بلخ
اصل کجا خطا کند شمس من و خدای من
کعبهً من کنشت من دوزخ من بهشت من
مونس روزگار من شمس من و خدای من
شمس من و خدای من ...
منبع:
نام آن كس بر كه مرده از جمالش زنده شد
آنكس كه ترا دارد از عيش چه كم دارد
اگر چرخ وجود من از اين گردش فرو ماند
در ادامه چند تا شعر رو براتون می گذارم. لطفاْ بخونید و نظر بدید. ضمناً وقتي ديوان شمس رو ورق ميزدم، از يه شعر ديگه هم خوشم اومد كه شمارهاش ۳۳۶۷ بود و تا اونجايي كه يادمه در قسمت ترجيعات بود. عنوانش:
" الا اي شاه يغمايي شدم پر شور و شيدايي"
ولي هرچه در اينترنت گشتم، پيداش نكردم كه كاملش رو براتون بزارم. متاسفانه در تهران هم ديوان شمس رو ندارم.
و اما.....
اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
من طربم طرب منم زهره زند نوای من
اي قوم به حج رفته كجاييد
آنک بیباده کند جان مرا مست کجاست
مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست
آمدهام که تا به خود گوش کشان کشانمت
انتخاب شده توسط شیدا
پیشنهاد شعر
سه تا پارامتر برای انتخاب شعر در نظر داشتیم.
1.ریتم
2.تکراری نبود
3.مفهوم
البته سر اولویت بندی اینها فکر کنم نظرات متفاوت باشه. ولی دو تا از شعر های مولانا هست که برای من با بقیه فرق داره. اولیش همون شعر مشهور مرده بدم زنده شدمه. درسته که خیلی ها اون رو خوندن ولی من هنوز هم فکر می کنم چون تمامی آنها فقط چند بیت اون شعر را انتخاب می کنن، اجرای کل متن شعر می تونه خیلی متفاوت و ارزشمند باشه، که بعید می دونم بقیه به خصوص جناب استاد موافق باشن. اما شعر دوم هم باز شعر معروف یار مرا غار مرا ست. ولی چون نمی دونم که این شعر آیا اجرا شده یا نه، و اگر شده، کی اون رو اجرا کرده متنش رو می زارم تا حداقل با ریتمش حال کنین.
| |
| |
|
| |
|
| |
|
| |
|
| |
بعد از اینکه آقای composerزحمت
کشیدند و به من password جدید
دادند
بلاخره
منم آمدم ....
باید تو وبلاگ گاو بکشیم![]()
![]()
اینم آدرس شعرها:
http://mowlavi.recent.ir/default.aspx?item=13305
http://mowlavi.recent.ir/default.aspx?item=13326
http://mowlavi.recent.ir/default.aspx?item=13298
خدافظ.