من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوسخن رنج مگو جز سخن گنج مگودوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفتگفتم ای عشق من از چیز دگر می​ترسممن به گوش تو سخن​های نهان خواهم گفتقمری جان صفتی در ره دل پیدا شدگفتم ای دل چه مه​ست این دل اشارت می​کردگفتم این روی فرشته​ست عجب یا بشر استگفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شدای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیالگفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگوور از این بی​خبری رنج مبر هیچ مگوآمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگوگفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگوسر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگودر ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگوکه نه اندازه توست این بگذر هیچ مگوگفت این غیر فرشته​ست و بشر هیچ مگوگفت می​باش چنین زیر و زبر هیچ مگوخیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگوگفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو