خاطرات گذشته!

19 آذر 88

 

ما ایرانی ها بعضی وقتها می خوایم تعارف کنیم، طرف خیال می کنه داریم جدی می گیم! اون وقته که خر بیار و باقالی بار کن. ولی بعضی وقتها هم می خوایم جدی بگیم، اطرافیان خیال می کنن داریم تعارف می کنیم.

روز 19 آذر ماه 1388، پنج شنبه، روز مهمی برای من بود. خیلی خیلی وقت بود که قطعه قیام فکر و ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود. پنج شنبه گذشته اولین باری بود که این قطعه درست و حسابی از اول تا آخرش اجرا شد. هر چند که متاسفانه شادی نبود که با صدای قشنگ خودش شعر قطعه را بخواند ولی چون من خودم خوندم حداقل تفاوتش من یکی رو اذیت نکرد. از تام تام اوردن روزبه هم که من نا امید شدم.

اجرای کامل این قطعه یعنی بر آورده شدن آرزوی چند ماهه یا حتی درست تر بگم، چند ساله گذشته من!!! کلی حرف برای گفتن داشتم، کلی جمله برای تشکر از دوستان و بچه های گروه، از سرپرست گروه که این آرزوی من را به واقعیت تبدیل کردن. راستش اومدم بگم ولی مشکل اول مقاله پیش اومد. یعنی ملت خیال کردن دارم تعارف می کنم، اونها هم شروع کردن به تعارف کردن و قضیه بر عکس شد منم آچ مز شدم یعنی قات زدم یعنی هنگ کردم و دیگه هیچی نگفتم.

ولی همیشه وقتی من یه حرفی می خوام بزنم که نمی شه، مثلا می رم کنسرت و در به در دنبال یکی می گردم که دف و ریتم و این حرفها حالیش باشه و ازم بپرسه اجرا چطور بود، منم شروع کنم یک ساعت واسش تعریف کردن و وقتی چنین آدمی پیدا نمی شه می ام اینجا می نویسم و می گم حتما صد تا آدم درست و حسابی می خوننش اون هم تا انتهاش. این دفعه هم گفتم چون کسی دیگه نمی تونه وسط حرفام تعارف کنه یا هر چی، بازم اینجا می نویسم.

این که گفتم آرزوی چندین ساله من محقق شد، اون هم توسط بچه های گروه اصلا اغراق نکردم. حدود سال 82 یا 83 بود، همون سالی که فاطمه محمدیان کنکور فوق لیسانس قبول شده بود، روزبه یه روز گفت آدم می تونه با ساز زدن یک داستان رو تعریف کنه، می تونه یک فضا رو به تصویر بکشه! من هاج و واج داشتم نگاهش می کردم، یعنی کف کرده بودم، یعنی دهنم وا مونده بود این هوا! گفت داستان بنویسین بعدش برین براش یه قطعه بنویسین. منم فرتی رفتم و یه داستان نوشتم و اوردم. بعضی بچه ها یادشونه اون داستان تا کلی وقت نقل کر کر خندمون شده بود. داستان یه عقابه بود توی یه جنگل دنبال یه خرگوش می کرد و ... . اون داستان به جایی نرسید ولی همیشه اون حرف روزبه گوشه ذهنم بود. یه بار روزبه یه قطعه نوشته بود خیلی دوسش داشتم، گفت حالا شما بیاین کاملش کنین. منم از فرصت کمال سو استفاده رو کردم. سعی کردم اول یه داستان برای خودم بسازم بعد اون قطعه رو روش منطبق کنم. یه چند خطی به قطعه روزبه اضافه شد، ولی قطه به نام من ثبت شد. به اون قطعه هم بد و بیراه های زیادی اولش گفته شد. نمی گم ناراحت نشدم ولی به جاش فهمیدم خیلی نتونستم با این قطعه، داستانم رو تعریف کنم. هر چند که آخرش به تعریف و تمجید ختم شد.

دقیقا روزی بود که در دانشگاه امیرکبیر اجرا داشتیم که من یه ریتم پایه دو و نیم چهارم افتاد توی مخم، که فکر کردم خیلی خوب می شه یه داستان از روی این ریتم تعریف کرد. دوباره یه داستان ساختم و روش یه قطعه به امید این که این دفعه بتونم اون چیزی رو که از شنیدنش کف کرده بودم، خودم خلقش کنم.البته اون ریتم رو هم بالاجبار تبدیلش کردم به سه چهارم.  نوشتم دادم روزبه و طاهره، معلوم بود که فقط بعضی جاهاش خوب شده. درگیر داستانهای کاویان بودیم که روزبه گفت یه قسمت شعر رو هر کسی برداره یه قطعه واسش بنویسه. دیدم ایول این بهترین فرصته، شعر و داستان آماده، ریتم پایش رو هم که می دونم چیه و چی کار می خوام بکنم. رفتم شعر و گشتم دو صفحه شعر رو پیدا کردم که نزدیک بود به داستان آخر خودم، هر چند که این دو صفحه پیوسته و دنبال هم نبود ولی هنوزم که هنوزه این رو به روی خودم نیاوردم. قطعه را نوشتم، این دفعه دو تا مصیبت داشتم اولیش شعر بود که نمی دونستم چه جوری باید روی قطعه اجراش کنم، دومیش روزبه! آخه من نصف دیگه هدفم این بود که قطعه بنویسم که شبیه بقیه قطعه های گروهمون نباشه، و  بدون شک این یعنی برخلاف سلیقه استاد قطعه نویسی کردن! بعد شک کردم گفتم خوب شاید اصلا سلیقه من آنقدر ابتدایی باشه که واسه گروهمون افت داشته باشه. برای همین زمسنان 87 قطعه رو نوشتم ولی به عنوان آزمایشی آوردم. مخالفت های و ایرادات و مچل های که می شد به اندازه ای نبود که من بی خیال آرزوی خودم بشم. ولی همون اول کلی از اشکالات قطعه تابلو شد. توی تعطیلات عید دوباره قطعه رو از اول نوشتم با این تفاوت که این بار نسخه آزمایشیش اجرا شده بود، خودم شنیده بودم و کلی از بچه ها هم نظراتشون رو گفته بودن و کاملا یادم بود. دفعه دوم آمدم و قطعه را تایپ کردم به دو دلیل، اولی اینکه شکوفه یه جلسه در میون می گفت چقدر بد خطه، دومیش اینکه بگم این قطعه از اون قطعه ها نیست که بخواد الکی الکی یادمون بره و خاک بخوره.

خلاصه اینکه الان یعنی آذر 88 بعد از کلی مصیبت بالاخره قطعه آماده و اجرا شد. جدا مصیبت هاش کم نبود از همه بدتر روزی بود که یه کسی از همه جا بی خبر اومد و تا قطعه شروع شد، کر کر زد زیر خنده و روزبه هم فرطی گفت این راست می گه!!! داشتم منفجر می شدم. ولی این دفعه هم نظرات بچه ها باعث شد که اشکالاتش خیلی زود بر طرف بشه. مصیبت هایش به جای خود ولی چند بار هم تا عرش حال کردم. آخه من یه داستان رو، یه فضا رو تبدیل کرده بودم به نت، چندین بار می خواستم ریز به ریز اون فضا رو برای بچه ها تعریف کنم، ولی هیچ وقت این کارو نکردم، چون فکر می کردم اگر کارم رو درست انجام داده باشم، بچه ها خودشون می فهمن و دیگه نیازی به تعریف کردن من نباید باشه. بعضی وقتها که یه کسی می آمد و می گفت تو اینجا می خواستی این رو بگی، منظورت این بوده، حتی اگر بعدش می گفت اشتباه کردی، ولی همین که می دیدم از روی نت ها به ذهنیت من رسیده انگار که دنیا رو به من داده بودند، انگار تونسته بودم با یه قطعه یه داستان رو تعریف کنم، یه فضا رو به تصویر بکشم.

به هر حال من چند ماهی بود که صبح تا شب، تو خیابون و اتوبوس و تاکسی تا سر کار و حتی ... گلاب به روتون ... به این قطعه و نظرات بچه ها فکر می کردم. ممنونم که وقت گذاشتین، منو تحمل کردین، ممنونم که نظراتتون رو گفتین حتی اگر قبول نکردم، باور نمی کنین چقدر تاثیر داشت. راستشو بخواین هر جای قطعه برای من یاد آور حرف یکی از بچه هاس انگار که هر خط و میزان اسم یکی از بچه ها روشه. با وجود همه اون حرص و جوش ها ولی خیلی ممنون از روزبه که وقت گروه و در اختیار این قطعه قرار داد و تا اینجا، تمرین کردن این قطعه رو تحمل کرد.

یه چیزی هم پنج شنبه توی کلاس گفته شد که باید جواب بدم، مربوط می شد به اون تعارف ها که یهو ریخت وسط. در واقع من با فعالیت توی این گروه به دنبال آرزوها و علایق خودم هستم حالا اینکه علایق من با گروه نزدیکه، این خوش شانسی منه. این گروهه که به من این اجازه رو می ده که کارهای رو که دوست دارم بتونم انجام بدم. ممنون.

                                                                                                                              آرش

                                                                                                                           20/9/88

 

 

حماسه 21 مهر

 

امروز مورخ 22 مهرماه 1388 جهت برگزاری و یا عدم برگزاری تمرین این هفته انتخاباتی برگزار گشت که شرح آن در زیر می آید:

در راس ساعت 9:00 انتخابات آغاز گشت. در این لحظه پیامکی مبنی بر اعلام حضور و یا عدم حضور در جلسه فردا به اعضای گروه ارسال گردید.

طاهره که از ساعاتی قبل از شروع رای گیری گوشی به دست آماده بود تا رای خود را ارسال نماید، ثانیه هایی پس از شروع رای گیری، حضور خود را اعلام نمود. حدود پانزده دقیقه زمان لازم بود تا مرضیه و نیما بگویند که امکان حضورشان موجود نیست. اولی با عرض شرمندگی دلیلش را سفر به  کرمان اعلام نمود. دقایقی بعد شکوفه نیز بدلیل مقارن بودن تمرین با مراسم پسر عمویش انصراف خود از حضور در تمرین را اعلام نمود. نفر بعدی شیدا بود که مختصر و مفید گفت: " نمی آم" با احتساب آرش به عنوان حاضر در تمرین تا اینجا چهار بر دو، غایبین از حاضرین پیش بودند. مدتی طول کشید و دیگر از کسی خبر نبود. هیات برگزاری انتخابات تشکیل جلسه داده و تصمیم گرفت برای مابقی افراد مجدادا پیامکی ارسال شود، تا شائبه عدم اطلاع رسانی یا اینکه ما فرستادیم ولی برگزار کنندگان دریافت نکرده اند به وجود نیاید. پیامک دوم به آنهایی که هنوز پاسخ نداده بودند ارسال گشت و حاصل دریافت پاسخی از شادی بود مبنی بر اینکه:

 " man shadidan sarma khordam, age behtar sham miam "

پس از دریافت این پیامک ستاد بحران تشکیل جلسه داده و تصمیم گرفت رای شادی را دو نیم کرده و نیمی حاضر، نیمی غایب در نظر گرفته شود. این تصمیم شجاعانه که امکان هر گونه سواستفاده از آرا را غیر ممکن می نمود، بعدها توسط عوامل اغتشاشات اخیر وسیله ای جهت توجیه افکار پلیدشان گشت. لازم به ذکر است اصل سند این پیامک در مکانی امن موجود است و هر موقع لازم باشد منتشراش می نماییم.

حدود نیم ساعت قبل از پایان رای گیری یکی از رهبران اغتشاشات به نام ط.م قصد داشت تا قبل از پایان رسیدن زمان رای گیری در پیامکی پیروزی خود را اعلام کند، که این حرکت نیز با تیز هوشی دست اندر کاران انتخابات عقیم ماند. در متن پیامک وی آمده است:

 (nemishe)” ghablz az shomareshe natja ro elam koni? ;)”

وی در این پیامک به وضوح قصد فریفتن و اغوا کردن مجریان انتخابات را داشت. آن چشمک آخر پیام نیز از نیت شوم فرستاننده آن مبنی بر تطمیع و پیشنهاد پرداخت رشوه به برگزار کننده گان غیور این انتخابات را دارد. هیات اجرایی این انتخابات با رجوع به قلب پاک خود از مال و منال دنیوی چشم پوشیده فریب این غاصبان حقوق ملت را نخورده  و هم اکنون نیز اصل آن پیامک را به همراه مدارک تکمیلی تحویل مراجع قضایی داده اند.

در آخرین دقایق رای گیری بود که ایمان با اعلام عدم حضور خود توفیق حضور خود را به زمانی بعد موکول نمود.

در راس ساعت 12:00 گوشی ستاد انتخابت خاموش و رای گیری متوقف شد و پس از شمارش آرا 5.5 نفر غایب و 2.5 نفر حاضر بودند. 3 نفر هم در این رای گیری شرکت نکردند. و تمرین پنج شنبه تعطیل اعلام گردید.

پس از اعلام نتایج، فریبرز که در تمام مدت رای گیری ( از ساعت 9 تا 12 ) در خواب ناز بسر می برده از خواب بیدار شده و درخواست انداختن رای به نفع حاضرین را داشت که توسط نیرو های امنیتی با قاطعیت جلوی این حرکت انحرافی و غیر قانونی گرفته شد. سپس نوبت مونا بود که تازه از جریان انتخابات مطلع شود و به قول خود پیامک اعلام شروع زمان رای گیری و نتایج راهمزمان مشاهده نموده بود.

پس از اعلام نتایج ط.م که از قبل نیز تحرکات وی برای تشویش اذهان عمومی مشهود بود، شکست خود را باور نکرده و سعی داشت تا با ایجاد اغتشاش به نتایج انتخابات آنرا "2rugh" ( همان دروغ خودمون) بنامد، وی برگزار کنندگان را تهدید به کشاندن مردم به خیابانها و ایجاد اختلال در نظم شهری با راه انداز راه پیمایی نمود. در این جریان افرادی چون م.ل و ا.س نیز فریب خورده و به نتایج اعتراض نمودند ولی بعد ها م.ل بر فریب خوردگی خود اعتراف نموده و گفت:

 “ man be salamate in setade entekhabati iman daram”  

در این میان پنج نکته حائز اهمیت است:

اول: بدلیل عدم موجود بودن شماره محبوبه امکان شرکت وی در این انتخابات مقدور نشد، البته با توجه به شرایط وی امکان حضور وی بسیار ضعیف بود ولی در صورت حضور هم تغیری در نتیجه انتخابات حاصل نمی شد.

دوم: شادی – صاحب همان نیم رای – شادی خود را از تعطیلی پنهان ننموده و گفت : “ merci ke tatil shod :D “

سوم: هفته گذشته در جلسه تمرین و همزمان با نظر سنجی پیش از انتخابات اکثر افراد فوق الذکر رای به حضور خود در تمرین داده بودند!

 چهارم : جناب روزبه از رهبران نظام در این جریان اصولا هیچ گونی نقشی نداشته و هیچ اقدامی انجام نداد.

 پنجم: برگزاری انتخابات، نظارت بر انتخابات، شمارش آرا، تجمیع آرا، تبلیغ و اطلاع رسانی، تامین امنیت انتخابات، ستاد بحران، ستاد بررسی شکایات، مبارزه با اغتشاشات خیابانی و ... همگی توسط آقا آرش انجام پذیرفت.

 

آرش

21/8/88

 

پروژه انقلاب مخملی در گروه شکست خورد

 

عده ای فریب خورده بیگانگان  امروز قصد انقلابی مخملین در تمرینات گروه داشتند که با حضور و ایستادگی یاران و پشتیبانان همیشگی نظام این حرکت شکست خورد!

در روز پنج شنبه مورخ 8/5/88 عده ای در طی حرکتی از پیش طراحی شده و کاملا هماهنگ قصد پیچاندن کلاس را داشتند. این افراد که از ذکر نامشان در اینجا معظوریم عبارتند از: شکوفه، شیدا، مونا، فریبرز و مجید. هدایت این حرکت نیز بر عهده شخصی به نام ر.م بود که اکنون فراری است و پلیس بین الملل در تعقیب وی می باشد.

حاضران همیشگی کلاس که در ساعت 13:15 با مشاهده فقط سه نفر در محل تمرین به سرعت به حرکت شوم بد خواهان نظام پی بردند. هر چند که دقایقی بعد تعداد افراد حاضر به چهار نفر افزایش پیدا کرد ولی سپس به همان سه نفر تقلیل یافته و مجددا در ساعت 13:30 به چهار نفر رسید. این جمع با انجام مقادیری قدرت نمایی از توانایی های فردی و جمعی خود و همچنین تعریف خاطرات مبارزاتی خود همچنان تا ساعت 14:30 با تعداد پنج نفر به مبارزات خود ادامه دادند. که در آن زمان دو تن دیگر از نیروهای همیشه در صحنه ( البته همیشه با تاخیر) به جمع حاضران افزوده شدند هرچند که مجددا  یکی دیگه کم شد ولی تمرینات در محل همیشگی خود تا ساعت 15 ادامه یافت. لازم به ذکر است به کوری چشم دشمنان امروز تمریناتی انجام شد که در تاریخ اگر نه بی نظیر که کم نظیر بوده است.

از نکات قابل توجه آنکه آقای ر.م مرتبا در طی تماسهای تلفنی با افراد مختلف، علاوه بر دریافت اطلاعات لحظه به لحظه قصد بر هم زدن اتحاد و تشویش اذهان عمومی حاضران را داشت. همچنین وی با اعلام خبر های متناقض و کذبی چون: " وایسین دارم میام" " نه خیلی خطر ناکه برین خونتون" " کارم تموم شده نیم ساعت دیگه می رسم" "نیم ساعت دیگه کارم تموم میشه راه میوفتم"  قصد براندازی نرم داشت که تمامی اسناد سخنان وی موجود است و به جهت تنویر افکار عمومی به زودی اعترافاتش پخش خواهد شد تا بعدا پلیس اینتر پول وی را دستگیر کرده و به سزای اعمالش رساند.

حاضران در جلسه پس از پایان تمرین با راه پیمایی در خیابان های اطراف با سر دادن شعار های زیر انزجار خود از عوامل حوادث اخیر را نشان دادند.

وقت مو پس میگرم، پول بنزینمم میگیرم

توپ تانک فشفشه، تمرین تعطیل نمیشه

ما اهل کوفه نیستیم، ... خوب می خواین برین مسافرت بگین مام بیایم!

مرگ بر روسیه،

خس و خاشاک تویی، مگه ما مسخرتیم؟!!!

دشمن این خاک تویی، واسه چی ما رو علاف می کنی؟ ایم!!

 

 

تمرین زیر نور شمع!

 

عکسهای زیر مربوط به تمرین پنجشنبه گذشته است.

به دلیل نقص فنی، برق سالن بی پنجره دانشگاه قطع بود. اما تاریکی هم باعث تعطیلی تمرین گروه نشد.

عکسها خودشون یه تمرین نامه مفصله.

گزارش تمرین روز پنجشنبه به روایتی دیگر!

گروه فرهنگ وهنر:  به گزارش واحد مرکزی خبر بار دیگر تمرین دف گروه کاویان در روز پنجشنبه مورخ 15 شهریور ماه امسال در محل فرهنگسرای ... برگزار شد.

 

در ابتدای کار گروه تمرینات خود را با تعداد محدودی از اعضا آغاز کرد و به تمرین قطعاتی موسوم به قطعه اول ، قطعه آرش و قطعه دوم ، قطعه طاهره ، پرداخت که با وجود غیبت اعضای هر گروه با کیفیت مطلوبی اجرا شد. در قطعه اولیه که چندین بار توسط نوازندگان به اجرا در آمد، هر بار یکی از پیشکسوتان به همنوازی دایره با استاد گروه پرداخت و در قطعه دوم سولونوازی ها به عهده نوآموزان سولونوازی بود. پس از پیوستن یکی دیگر از اعضا به جمع سایرین، با اجرای دیگری از قطعه آرش این بخش از تمرین پایان گرفت.

 

 

به گزارش خبر گزاری کد (کاویان دف)، در بخش دوم تمرین، اعضا، با هنر نمایی در زمینه سولونوازی آغاز به کار کردند. در ابتدا "شادی" شروع به نواختن کرد که نواختن او مورد تحسین جمع قرار گرفت و از پیشرفت او در این زمینه خبر می داد. همچنین استاد توجه جمع را به نحوه نواختن ضربات "شادی" که از کیفیت خاصی برخوردار بود، جلب نمود.

 

سپس "مرضیه" با فضاسازی "مجید" شروع به نواختن کرد و توانایی خود را در زمینه نواختن 8/6  به همگان ثابت نمود.

 

در دنباله سولونوازی ها نوبت به "مونا" رسید که در زمینه نواختن بک مورد انتقاد به جای دوستان قرار گرفت.

 

این بخش از تمرین با اجرای" شکوفه" خاتمه یافت در حالیکه ریز های وی تحسین برانگیز بود و نیز خاطر نشان کرد که من بعد توجه بیشتری به تنوع ریتم مبذول خواهد داشت.

 

 

گزارشات رسیده حاکی از آن است که با ورود ناگهانی "آرش" و نیز دو تن از دوستان سابق استاد فضای تمرین حال و هوای دیگری به خود گرفت.

 

دراین گرد همایی که با حضور "کاوه" (و دوست وی)، "سیاوش" (و همسر گرام) و نیز اعضای گروه کاویان برگزار شد ، دوستان به هنرنمایی پرداختند و به خاطرات دوران دانشجویی جانی تازه بخشیدند.

 

استاد در گفتگو با خبرنگار کد (کاویان دف) اظهار داشت که از سال 1376 فعالیت با دوستان را در گروه موسیقی دانشگاه آغاز کرده و از فعالیت های گروه اجرا در جشنواره موسیقی دانشجویی را برشمرد و نیز یادی از آهنگ "می تراود مهتاب " سروده "نیما یوشیج"  با آهنگ سازی "سیاوش" نمود که بار دیگر در روز پنجشنبه در جمع دوستان با کمانچه نوازی"کاوه" و تارنوازی "سیاوش" و نیز هنر نمایی استاد اجرا شد و مورد توجه حضار قرار گرفت.

 

در ادامه نوازندگان به اجرای قطعاتی ترکی و کردی پرداختند که گاه با دف و گاه با دایره همراه بود و نیز قطعه ای ملایم با همراهی دمام به اجرا در آمد.

 

پس از پایان اجرای زیبای دوستان و در خاتمه گردهمایی گروه دف به اجرای قطعات خود پرداخت که مورد تشویق و تحسین دوستان قرار گرفت.

 

با خداحافظی مهمانان و ترک مجلس توسط ایشان گروه بار دیگر با روحیه ای بازتر به کار خود ادامه داد.

 

آغازگر این بخش سولونوازی "شیدا" بود که یکباره (!!) پایان گرفت و در ادامه "باران" چند دقیقه ای را به سولونوازی اختصاص داد واز کمبود تنوع ریتمی در نواختن خویش احساس نارضایتی نمود. بخش پایانی تمرین با همنوازی "فریبرز" و استاد به کار خود پایان داد.

 

از نکات حائز اهمیت تمرین می توان به پیشنهاد "مجید" در زمینه توجه به فضاسازی در شروع تکنوازی و نیز به پایان بردن مناسب و به جای سولو اشاره نمود.

 

خبرنگار واحد مرکزی خبر- کد (کاویان دف)

 

10 نکته حاشیه ای از تمرین : (!!)

 

1. به پایان رسیدن کتاب سوم توسط "باران" (مبارک باشه! و به امید پیشرفت های روز افزون)

2. سولو نزدن" آرش" به بهانه درد دندان!

 

3. واژه ابتکاری  دفچه به کار برده شده به جای دف کوچک!

4. تلاش قابل تقدیر "شکوفه" برای یافتن تار!

 

5. استفاده از سکه 25 تومانی به جای مضراب تار!

6. استفاده از دمام به جای تنبک!

 

7. تعدد دوربین های عکاسی و فیلم برداری!

8. تشابه شنیداری واژه قرمز و هرمس!

 

9. ضبط  صدای گروه توسط یک مستند ساز!! (پیدا کنید پرتقال فروش را!)

10. نکته دهم را به خود شما واگذار می کنم ، در comment ها می توانید به آن اشاره کنید!

 

 

تمرین نامه

من این مطلب رو آماده کرده بودم که بزارم تو وبلاگ. وقتی اومدم بزارم٬ دیدم آرش اساسی گرد و خاک کرده. با وجودیکه این مطلب اصلاْ قابل قیاس با کار آرش نیست٬ ولی چون خودم رو میشناسم و میدونم که بزودی نمیتونم مطلب دیگه ای بزارم٬ این رو میارم. اینجوری حداقل یکبار هم اسم من تو وبلاگ میره و از حذف نامم از جمع نویسندگان٬ توسط رئیس٬ قائم مقام و ... جلوگیری میشه.

دیروز پنج شنبه اولین روز شهریور ماه ۸۶ همه اعضاء گروه کاویان جهت انجام تمرین هفتگی در فرهنگسرا حاضر شدیم.

اول جلسه استاد اعلام کردند که قراره هفته آینده (چهارشنبه صبح) یک اجرا داشته باشیم. ظاهراْ جشنی به مناسبت نیمه شعبان برگزار میشه و از گروه ما دعوت کردند که در این جشن شرکت کننند. با توجه به این قضیه تمرین رو بصورت جدی شروع کردیم.

اول با قطعه آرش شروع کردیم. استاد قطعه آرش رو بررسی کرده بودند و اصلاحاتی روی آن انجام داده بودند. قرار شد در اواسط قطعه٬ تکنوازی دمام داشته باشیم. در حین اجرا٬ این برنامه تبدیل به دونوازی دمام و دایره شد و خیلی هم خوب اجرا شد. ضمناْ از همون جا دایره ها کنار میرن و همه دف می زنن. توی این قطعه٬ شیدا٬ طاهره٬ مجید و پریسا دایره میزنن. استاد دمام می زنن و بقیه دف. آرش٬ شادی٬ شکوفه٬ شیدا و طاهره گروه ۱هستند. فریبرز٬ مریم٬ مرضیه٬ منا٬ مجید و پریسا گروه ۲. بعد از چند بار تمرین٬ گروه هماهنگ شد و قطعه قشنگی شد. به نظر من با وجودیکه ریتم و هسته اولیه این قطعه نسبت به قبل خیلی عوض نشده٬ ولی تنوع و کیفیت کار خیلی بهتر شده و وجود دمام هم خیلی کار رو قشنگتر کرده. همینجا از شکوفه و طاهره که این ساز رو به گروه هدیه کردند٬ تشکر می کنم.

در اواسط تمرین این قطعه٬ ایمان با یک جعبه شیرینی وارد کلاس شد. به نظر ایشون٬ گروه نسبت به قبل خیلی پیشرفت چشمگیری داشته و ضمناْ هر یک از بچه ها هم بصورت انفرادی٬ پیشرفت خوبی داشتند. به ایشون جهت شرکت دوباره در گروه٬ خوش آمد گفته و ضمناْ براشون آرزوی خوشبختی داریم.

حدود ساعت ۴ بود که رفتیم سراغ قطعه طاهره. قرار شد سولوی دایره رو شیدا بزنه. سولوی اول دف رو مجید و سولوی دوم رو فریبرز. نسبت به قبل یه تغییر کوچولو در ابتدای قطعه داشتیم. قرار شده بود که به جای ریزحلقه های اول قطعه٬ ریز انگشتی همراه با نوانس اجرا بشه. این پیشنهاد تو اجرا خیلی دلنشین نبود. به پیشنهاد آرش و با توافق استاد٬ قرار شد دوباره ریزحلقه نوانس دار بزنیم. باز به پیشنهاد آرش و با توافق استاد٬ قرار شد فقط بچه های ردیف دوم ریزحلقه بزنند.

بعد رفتیم سراغ قطعه گفتگو. طبق معمول قطعه با سولوی دلنشین پریسا شروع شد. قرار شد بعد از تکنوازی پریسا٬ شکوفه و مریم دونوازی کنند٬ بعد منا و شادی٬ فکر کنم بعدش شیدا و آرش و دست آخر هم استاد و طاهره. ما از استاد خواهش کردیم که مشخص کنند کی گروه ۱ یا ۲ سرضربها رو عوض کنند. از کی رو ضرب ۲ سرضرب بزنیم. از کی رو ضرب ۴؟ این رو استاد مشخص نکردند.

با توجه به کمبود وقت٬ این هفته تکنوازی نداشتیم.

تمرین ما 1/6/1386

 

این هم یه تمرین نامه، به یه مدل جدید. این متن مثلا یک شبه بحرالطویله، یعنی این متن رو باید هر چقدر که می تونین، یه نفس و با سرعت بخونین!!!

 

رفتم در فرهنگسرا، دیدم گروه را بی صدا،  گشتم در کلاس من صد گوشه را، اما نبود جز پنج تا اونجا دو پا.

یکی روزبه بود استاد نما، دیگری شیدا و بسی پر صدا. یکی ساز می زد اون یکی نق می زد، اون یکی ساز می زد، این یکی زار می زد. شادی هم بود و ریز می زد. هی ریز می زد و ریز می زد. مریم نت ها رو دید می زد، مرضیه بی صدا در افکارش دست و پا می زد.

کم کمک آمدند اعضای گروه، نشستند در کنار هم، استوار چون یک کوه. استاد گفت کو آن باران طاهر که می بارد بر دشت و صحرا، کو آن شکوفه بهاران که می شکفد در گلزاران، کو آن یاران قدیمی کو…….؟ ناگهان آمدند آن هر دو با هم. 

استاد گفت: هفته بعد اجرا داریم، کاری بسی سهل و آسان پیش رو داریم. قطعه هم که فراوان داریم، با کمی آب، تمامی ملزومات را آماده داریم.

بچه ها شاخ در آوردند، مشکلاتشان را به پیش آوردند، سخنان هفته پیش را به یاد آوردند، تاریخ اجرا را دو ماه بعد به خاطر آوردند.

از قیمت بلیط و سفر به ولایت و مرخصی و مهمانی گله و شکایت به میان آوردند. داد زدند، زار زدند، در می خانه زندند و آخر سر،…. بر رای استاد، رای تایید زدند.

( می دونین الان دارم به چی فکر می کنم؟ ... که اگر بخوام تا آخر تمرین و این جوری روایت کنم چه پوستی از بنده کنده می شود. حالا فعلا که دارم می نویسم، هر وقت قافیه کم اوردم یه فکر به حالش می کنم.)

ولی خبر ها بیش از این حرف ها بود. خبر های فراوان در پس پرده بود. گروه منتظر یک اتفاق مهم بود. داستان، داستان ترک وطن بود، داستان آرزوی چندین ساله بود، آرزوی هزاران جوان امروز بود. داستان چند باره فرار مغز ها بود. داستان جا گذاشتن خاطرات و دسترنج ها بود، داستان دوری از دوستان و آشنایان بود. داستان امید رسید به دنیای دیگر بود. امید رسیدن به آینده بهتر بود.

 همه غمگین و غصه دار، آخر این دیگر یک عادت بود. یک دوستی فراتر از استاد و شاگردی، فراتر از برادری، چیزی گویا از جنس دیگر بود. اما این وسط یکی خوشحال بود! به قول یکی، چون میراث خور بود.

استاد خبر از اصلاح داد، خبر از اجرای قطعه جدید در هفته بعد داد. طاهره نتهای جدید را چاپ شده به بچه ها داد، داد همه بر هوا برخاست، یکی گفت این کامپوزر دیگر کیست؟ آن یکی گفت زیر و زبر این نتها چیست؟ حکمت پشت و رو بودن آنها چیست؟ طریقه خواندن اینها چیست؟

تمرین قطعه جدید شروع شد، تغییرات اعمال شد، گروه دایره بسی شادمان شد، انرژی مثبت فراوان شد، عزم همگی جزم شد، حواس ها همه جمع شد، اخم استاد در هم شد، کمی وقفه،... ولی زود بر طرف شد، قطعه تا به آخر اجرا شد، اخم استاد وا شد.

دوست استاد آمد، آن هم گروهی قدیمی آمد، آن تازه داماد خوش نوا آمد. آن سپهسالار بعد از مدتها به تمرین گروه آمد. پس از او مونا هم آمد، از سفر دور، از راه بسی دشوار، با هواپیمای ایران آمده بود، ای کاش که با شتر آمده بود. با خود اما سوغات شیرین آورده بود، مایه خجالت مریم آورده بود. چرا که از شیراز آمده بود.

ناگهان دعوایی بر پاشد، گویی که جنگی جهانی بر پاشد، جنگی قبیله ای. جنگ بر سر آی اس آی بود، بر سر رشته و مدرک و آزمایشگاه و مقاله و دانش بود. بر سر تفاوت رشته ها بود. دعوا بین مریم و روزبه بود. عده ای برای مریم هورا می کشیدند و عده ای بی صدا، استاد به یاد روزگاری بود که گروه پر بود از بچه های پلیمری، ولی حالا دست تنها مانده بود.

نوبت به قطعه بعدی رسید، زمان تمرین قطعه طاهره رسید، استاد آنرا اشتباه طاهره نامید ( خوبه حالا همه یادشون هست که 4 سال پیش اول طاهره، قطعه رو نوشت، بعد استاد روی نت 4/2 طاهره ریتم پایه 4/4 گذاشت، حالا می گه اشتباه طاهره!!! استاد ما اه دیگه، دلمون واسه این اشتباهاتش هم تنگ می شه )

آن هم توپ و بی نقص اجرا شد، این بار با سولوی فریبرز مزین شد، گوش همه کر شد. بعدش نوبت 8/12 و تک نوازی پریسا شد، بحث قدیمی تک نوازی شد، یکی فراری ودیگری داوطلب شد. روزبه نگران زمان شد. کل اجرا یک ربع هم نشد. تانکر آب مورد نیاز شد.

 

بسه دیگه من کف کردم، آخرش هم قرار شد سه شنبه هفته بعد یه تمرین بزاریم قبل از اجرا.

والسلام.

 

تمرین ما 25/5/86

يه بار پيشنهاد شد هر هفته يک نفر تمرين نامه بنويسه. همه موافق بودن و اينگونه شد که هر هفته سيلی از تمرين نامه در وبلاگ سرازير می شد. اين هفته من پيشدستی کردم و قبل از بقيه تمرين نامه نوشتم.

و اما تمرين اين هفته ....

مثل هميشه همه راس ساعت 2 سر تمرين حاضر بودن. استاد امروز يک سری صحبت های کاملا جدی داشتن که اصل مطلب اين بود که مثل قبل خيلی جدی بايد تمرین کنيم و تا دو ماه آينده برای يک اجرای عالی آماده باشيم و طبق معمول همه با کمال ميل اعلام رضايت و موافقت کردند..

يه مطلب ديگه ورود افراد جديد به گروه بود. همه خاطره خوش دفعه قبل براشون زنده شد، پس اعلام موافقت کردند. شيدا که حالا واسه خودش تکنوازی شده مطمئنه پيش افراد جديد کم نمياريم.شکوفه معتقده افراد جديد رو بايد امتحان کنيم .  بگذريم ...

در ضمن استاد اعلام کردن چند قطعه جديد نوشتن که به زودی ميارن و بچه ها بايد خيلی خوب و سريع آماده بشن.

بعد از اين استاد جا بجا يی های نهايی رو انجام دادند. همه با تغيير مکان مشکل داشتند به جز طاهره که خيلی سريع هماهنگ شد و در طول قطعه و سولو حتی يک لحظه هم برنگشت تا دست شکوفه وفريبرز رو ببينه.

بعد از جا بجایی، قطعه ی ................. رو تمرين کرديم.استاد يه نکته کشف کردن و اين که اين قطعه 4/4 هست نه 4/2 . طاهره هم که اصلا آدم کله شق و يه دنده ای نيست خيلی راحت پذيرفت که اين قطعه چهار چهارمه و اصلا ادعايي نداشت که قطعش بايد 4/2 اجرا بشه، ولی استاد اصرار داشتن که اين قطعه بايد 4/2 اجرا بشه ....

پس يه تمرين جديد شروع شد که نت اين قطعه با 4/4 شروع بشه و با افزايش سرعت به 4/2 برسه . گروه 2 طبق معمول خيلی سريع اين افزايش سرعت رو به دست آورد ولی گروه های ديگه مشکل داشتن که بالاخره درست شد.

نتيجه اين که قطعه موسوم به شب بارانی يا قطعه جنگل يا قطعه طاهره به قطعه اشتباه طاهره تغيير نام يافت،سرعت قطعه مثل سابق باقی موند چون که استاد گفتن قطعه های جديدشون سرعت بالايی داره که البته بايد خيلی خوب اجرا بشه.

بعد از اون نوبت قطعه آرش بود. دايره نوازها هيچ اعتراضی نداشتن. استاد گفتن يه قطعه نوشتن که بيشترش با دايره است و باید خوب اجرا بشه.

دايره نوازها روی سرشون احساس چسبناکی کردن ( يه چيزی شبيه شيره)،ولي تو دلشون قند آب شد، استاد گفتن جای دف زن ها و دايره نوازها توی اون قطعه عوض ميشه.دايره نوازها نشنيده گرفتن.

قبل از شروع قطعه، آرش گفت : استاد اصلاحات قطعه رو آورديد؟

استاد گفتند: ميگم.

مثل هميشه يک بار قطعه رو بی هيچ ايرادی از اول تا آخر زديم. آرش گفت: استاد اصلاحات قطعه چی ميشه؟

اسناد گفتند: ميگم.

دوباره قطعه مثل بار قبل بدون نقص اجرا شد. آرش گفت: استاد اصلاحات قطعه رو ميگيد؟

استاد گفتند: ميگم.

بالاخره آرش اينقدر سريش بازی در آورد تا استاد دست به قلم شدند و نهايتا اصلاحات قطعه به هفته بعد موکول شد.

بخش آخر تمرين و مثل هميشه مشتاقان سولونوازی دل توی دلشون نبود ، ولی اين هفته يه کم فرق می کرد و استاد با بچه ها همنوازی می کردند تا اشکالات بچه ها مشخص بشه.

مرضيه يه نفس راحت کشيد.

 شادی که ادعا می کرد تا حالا 8/7 نزده خيلی خوب از پسش براومد (حالا چطوری کتاب 1 و 2 رو پاس کرده و به کتاب 3 رسيده ....)

شيدا مثل هميشه خوب و اگه دست چپش به حرفش گوش بده ديگه هيچ ايرادی نداره.

شکوفه که با ريزهای محشرش کولاک می کنه قراره ريتم هاشو مرور کنه تا يه نوازنده به تمام معنی بشه.

 آرش که ساز زدنش نسبت به چند ماه قبل از اين رو به اون رو شده،جزو مشتاقان سولو نوازی بود. مثل هميشه کلش پر از فكرهاي جديد و قراره کمتر توی حرف خودش بدوه و کمتر عجله کنه تا ايده های قشنگش قشنگ تر اجرا بشه.

طاهره قراره تلاش کنه دست چپ و راستش رو بشناسه و البته روی ريزهاش بيشتر کار کنه.

مرضيه که هنوز داشت نفس راحت می کشيد با جمله استاد كه سولو بزن ،عيش و شاديش دو برابر شد و مثل هميشه بی چک و چونه سولو نواخت که انصافا هم خوب نواخت.

پريسا صدای سازش مثل هميشه دلنشين و قراره روی شناخت ريتم ها بيشتر کار کنه تا از اين هم دلنشين تر بشه.

در ضمن جای کسانی که نبودن حسابی  خالی بود، چون اين هفته کلی صندلی توی کلاس اضافه کرده بودن

 

تمرین نامه ( 21/4/86)

کل دیروز فقط قطعه 4/2 جدید رو تمرین کردیم.

این قدر این قطعه زیبا، متناسب، شکیل، دلنشین و گوشنواز ساخته و نوشته شده که آخر تمرین همه سر درد گرفته بودن!!!

دو هفته ای بود که به دلیل اختلاف نظر های موجود فی مابین گروه، رییس و آبدارچی دانشگاه تمرین های ما برگزار نمی شد!.

راه حل موجود هم این بود که بگیم : " یکی بره فرهنگسرا پیدا کنه!". آخر این دو هفته که همه -مثل یکی دو سال گذشته- داشتن می گفتن یکی بره فرهنگسرا پیدا کنه، شکوفه عزیز لطف کرد، زحمت کشید، رفت سر کوچشون بعد به طاهره هم زنگ زد که از اون ور شهر پاشو بیا بریم دو تایی بریم مخ رییس فرهنگسرا رو بیاریم در دهانش!. خوب شد به مریم زنگ نزد که از اون ور دنیا پاشو بیا... .

 نتیجه آن شد که: رییس فرهنگسرا در بیمارستان بستری، تمرین ما از ساعت 14 تا 16 در فرهنگسرا برگزار و موبایل شکوفه هم مفقود شد. البته این دفعه راننده تاکسی آدم خوبی بود. ( اسم فرهنگسرا رو عمرا نمی گم که لو نره فردا همه بریزن فرهنگسرا دیگه جا واسه خودمون نباشه)

اول تمرین استاد کلی قوانین جدید وضع کردند: شوخی نداریم. از این به بعد باید برای تمرین گروه شهریه بدین، غیبت هم کردین بازم باید شهریه بدین، دیر اومدین باید بیشتر بدین!!!. می گم یه فکری بکنین نذارین دیگه استاد برن تمرین کلاس استاد بزرگ، الان که هنوز یک ماه نشده، کلی بد آموزی داشته. خدا یک سال دیگه رو بخیر کنه.

کل دیروز فقط قطعه 4/2 جدید رو تمرین کردیم.این بار از اول شروع کردیم و از 6 صفحه قطعه 4 صفحه اش رو زدیم. فقط یادمون باشه هفته بعد چند تا تیله با خودمون بیاریم بدیم به بچه های دایره نواز که حوصله شون سر رفت، بشین یه قل دو قل بازی کنن.

گروه یک به لطف حضور شکوفه ای که خیلی وقته داره این قطعه رو تمرین می کنه و حضور منظم اعضاش خیلی هماهنگ و خوب کار می کنن. دایره نواز ها که همه استاد. فقط مشکل گروه 2 که همه دانشجو ها جمع شدن اونجا. امین به خاطر امتحاناش نتونست هفته های قبل مثل شکوفه همیشه حاضر باشه و هنوز هم بچه ها مشکل کلاس و این جور چیز ها دارن و فریبز باید جور آدم های غایب گروه رو بکشه. این گروه هنوز شکل خودش رو پیدا نکرده، ولی تجربه ثابت کرده اگر اعضای این گروه دور هم باشن از نظر هماهنگ شدن با هم بسیار سریع تر از گروه های دیگه عمل می کنن.

 اگر یکی دو جلسه دیگه هم مثل این دفعه همه دندون رو جگر بزارن و بشه حتی برای یک بار هم که شده، حتی با 100 تا غلط غلوط و کم و زیاد شدن  سرعت و... کل قطعه رو از اول تا آخر زد، اون وقت خیلی راحت می تونیم بشینیم ببینیم اصلا این قطعه ارزش وقت گذاشتن و تمرین کردن داره یا نه. اگر هم داره بشینیم اشکالات کوچیک و بزرگش و پیدا کنیم و حلشون کنیم. نویسنده یه دنده اش هم با من، اگه حرف زیادی زد می برمش گلاب دره از بالای یه صخره پرتش می کنم پایین که هممون از شرش خلاص شیم. شیرینی اش هم با خود من.

تمرین 24 خرداد 86

 

اتفاقات تمریز امروز، از تولد پریسا و مجید و طاهره گرفته، تا شیرینی گرفتن همه بچه ها ( اگر منم این هفته معاف می شدم دیگه چی می شد) و آمدن آقای حبیبی، صحبتهای ایشان و سلو نوازیشون، واسه خودش یه "تمرین نامه" لازم داره!!! ولی اون باشه برای هر وقتی که وقت و حال و حوصله اش بود. ولی از آنجایی که همه می خواستن سولوی آقای حبیبی رو داشته باشن، باید بگم من ( فقط صدای) سولوی ایشان رو ضبط کردم، سه چهار ساعتی هم روی کیفیتش کار کردم، که فایلی که کیفیتش از همه بهتر شد، حجمش شد نزدیک 40 مگابات!!! که اگر می خواستم آپلود کنم توی وبلاگ که شما دانلود کنید، احتمالا احتیاج به عمر حضرت نوح داشتیم تا می تونستیم گوشش بدیم..!!! برای همین حدود یک دقیقه از سولوی 15 دقیقه ای رو انتخاب کردم و با کیفیت پایین گذاشتم تا هم بازدید کنندگان غیر عضو در گروهمون که این روزا به یمن مقالات معرفی آلبوم و نوار، تعدادشون هم زیاد شده، هم بتونن چشمه ای از یک نوازندگی بکر دف را گوش بدن و هم دل اعضای گروه رو بسوزونم.

 حدس بزنین کجاش رو انتخاب کردم.

 تصویر این یه تیکش رو که مطمینم یادتونه، خودتون اجرا کنید، تا بشه فایل تصویری.!!!

 البته با وجود تمام این همه تمهیدات هر چند که برای گوش دادن این فایل احتیاجی به عمر نوح نیست ولی صبر ایوب دیگه لازمه...

 

برنامه زمانبندي

با سلام

از اونجايي كه من تازه يادم  اومده كه مسئول برنامه ريزي هستم به كمك همتون احتياج دارم. اول اينكه بايد بدونم براي چه فعاليتهايي بايد برنامه ريزي كنيم و اينكه مدت زمان انجام هر فعاليت چقدر بايد باشه؟ و اينكه علاوه بر پيشرفت زماني بايد براي هر فعاليت هم وزني در نظر گرفته بشه و پيشرفت وزني اون هم تعيين بشه (يعني كيفيت هم سنجيده بشه).

من يك سري فعاليت كه به ذهنم رسيده رو نوشتم اگر موردي از جا افتاده لطفا ذكر كنيد.

با تشكر

۱. تمريتهاي فردي

۲. تمرينهاي دونفره

۳. تمرين قطعات گروه (كه هر قطعه بايد جداگانه تعريف شود)

۴. تمرين شعر و هماهنگ كردن قطعات با متن

۵. هماهنگ شدن گروه ملودي و كر با گروه دف

 

تمرين 17/3/86

تمرين امروز شاید به اندازه اون زمانی که اونجا بودیم بازده نداشت، که خب البته گاهی پیش میاد.

در مورد تک نوازی ها : استاد گفتند که باید از هم انتقاد کنیم و نباید از انتقاد هم ناراحت بشیم( نقل قول کردم برای کسانی که نبودن) دلم می خواست این شکلی بشم

می خواستم بگم مگه از اول هدف از تک نوازی ها همین نبوده ...که چون هنوز اثر مقاله آقای کیانی از بین نرفته بود نگفتم ( فکر کنم باید ۸ ساعت یه بار بخونمش)

تک نوازی ها به نظرم این هفته پیشرفت چشمگیری نداشت البته به جز یکی دو نفر.

درباره ۲ تا قطعه ای که داریم کار می کنیم :

قطعه آرش که خودش باید بگه پیشرفتش چطوره، ولی این یکی قطعه به نظر من خوب پیش می ره. البته شاید یه کم کند باشه ولی چون ریتمش تغییر می کنه طبیعیه که فضاش دیر واسمون جا بیفته. به نظرم این هفته تا یه جاهایی تقریباً کامل شد و از گروه ۲ هم ممنونم امروز خیلی خوب اجرا کردن.

راستی من ۲هقته است کاست هایی رو که معرفی کردم میارم که بدم شما هم گوش بدید ولی یادم میره.بقیه هم اگه میتونن آلبوم هایی رو که معرفی کردن بیارن که بقیه هم گوش بدن ولی یادتون نره

تمرین پنجشنبه 10/3/86

بعد از مدتها گروه البته با تأخیر کامل شد و تمرین نسبتاً خوبی داشتیم. فکر می کنم که برنامه زمان بندی باید اجرا بشه تا به همه کارهایی که داریم و خواهیم داشت برسیم ( قابل توجه مسؤول محترم زمان بندی) . ضمن اینکه وجود دمام هم خیلی کمک کرد. امیدوارم از این به بعد ایشون همیشه باشند.

به طور کلی کیفیت ساز زدن همه هر هفته بهتر میشه و این خیلی خوبه. قطعه آرش هم که به زودی به کار اضافه میشه و از هفته های آینده وقت بیشتری تمرین می کنیم. البته این بستگی به ارش داره. چون بیشتر کارهای این قطعه را باید خود آرش انجام بده.

اگر موافقید هم نوازها این هفته ثابت بشن تا از این به بعد مسیر مشخصی بریم.

10/3/86

 

این مطلب توسط باران نوشته شده. امروز صبح مشکل فنی پیش اومد ( هنوزم حل نشده :( )برای همین برداشتمش بعد به اسم خودم ثبتش کردم.

اول از همه قطعه آرش، الحق که تعریفای استاد کاملاً منصفانه بود.و این روش هم که آرش با تعداد محدودی تمرینشو شروع کرده به نظر من خیلی خوبه.

شکوفه می گفت قرار بوده آخر تمرین قطعه رو بزنید...ببخشید من خودم اصلاً متوجه نشدم، کاش زودتر گفته بودید.

دوم، قطعه ای که داریم با هم کار می کنیم...بعضی بچه ها امروز اذیت شدن.این اذیت شدن ها حُسنی که به نظر من داره اینه که کسانی که ساز زدنشون 180 درجه با هم تفاوت داره خیلی چیزها می تونن از ساز زدن همدیگه یاد بگیرن.

سوم، تقریباً تک نوازی همه نسبت به هفته قبل بهتر بود.

چهارم، دونوازی ها نسبت به این که بار اول بود خیلی خوب بود. به خصوص بعضی گروه ها، مثلاً پریسا و شادی عالی بودن، و البته............ استاد و خانم دکتر.

پنجم، این یکی یه پیشنهاده که فعلاً نمی گم. باشه اول از استاد اجازه بگیرم بعد می گم(یه وقت فکر نکنید منظورم پاچه خواریه ها )

 

درباره تمرین

سلام.

قرار بود درباره تمرین ۵ شنبه نظر بدیم.

هیچ کس نظری نداد.

ولی من دوست دارم بنویسم.

اول:کسانی که مجبور شدن یک میزان رو n بار بزنن.................معذرت...(ولی لازم بود)

     کسانی که مجبور شدن بیکار بمونن و کسل شدن...................بازهم معذرت...(باز هم لازم بود)

دوم:درباره قطعه ای که داریم تمرین می کنیم، به نظر من این قطعه، قطعه ی مریم و فریبرز و شادیه.این قطعه  مال این سه نفره و باید تمام سعیشون رو بکنن که قطعه شون رو به بهترین شکل اجرا کنن و هنر بقیه گروه در این قطعه اینه که نقش های خودشون رو خیلی کمرنگ نشون بدن تا کمک کنن که نقش این سه نفر پررنگ تر بشه.البته خوب اجرا کردن نقش کم اینه که اون نقش محدود، با قاطعیت و درست اجرا بشه تا کم بودن نقش واضح باشه و اصلی بودن نقش این سه نفر رو ملموس تر کنه ،نه اینکه به خاطر کم بودن احیاناٌ سرسری ازش بگذریم و خوب اجرا نکنیم ،که شنونده اصلا متوجه نشه که اینها کِی اومدن، کِی رفتن، اصلا واسه چی اومدن و منظورشون چی بود.

سوم:درباره اجرایِ آخرتمرین،به نظر من کار خیلی مفیدی برای برقراری ارتباط با هم و داشتن یک گروه با حس و حاله،به خصوص دو یا چندنوازی(البته کاریه که استاد خیلی قبل تر از اینها ازمون خواسته بودن) مثلا من و شیدا این هفته به افتضاح ترین صورت ممکن دونوازی کردیم و اصلا نتونستیم حرف هم رو بفهمیم ولی تمرین بیشتر باعث می شه بیشتر حس هم رو بگیریم و حرف هم رو بفهمیم.