19 آذر 88
ما ایرانی ها بعضی وقتها می خوایم تعارف کنیم، طرف خیال می کنه داریم جدی می گیم! اون وقته که خر بیار و باقالی بار کن. ولی بعضی وقتها هم می خوایم جدی بگیم، اطرافیان خیال می کنن داریم تعارف می کنیم.
روز 19 آذر ماه 1388، پنج شنبه، روز مهمی برای من بود. خیلی خیلی وقت بود که قطعه قیام فکر و ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود. پنج شنبه گذشته اولین باری بود که این قطعه درست و حسابی از اول تا آخرش اجرا شد. هر چند که متاسفانه شادی نبود که با صدای قشنگ خودش شعر قطعه را بخواند ولی چون من خودم خوندم حداقل تفاوتش من یکی رو اذیت نکرد. از تام تام اوردن روزبه هم که من نا امید شدم.
اجرای کامل این قطعه یعنی بر آورده شدن آرزوی چند ماهه یا حتی درست تر بگم، چند ساله گذشته من!!! کلی حرف برای گفتن داشتم، کلی جمله برای تشکر از دوستان و بچه های گروه، از سرپرست گروه که این آرزوی من را به واقعیت تبدیل کردن. راستش اومدم بگم ولی مشکل اول مقاله پیش اومد. یعنی ملت خیال کردن دارم تعارف می کنم، اونها هم شروع کردن به تعارف کردن و قضیه بر عکس شد منم آچ مز شدم یعنی قات زدم یعنی هنگ کردم و دیگه هیچی نگفتم.
ولی همیشه وقتی من یه حرفی می خوام بزنم که نمی شه، مثلا می رم کنسرت و در به در دنبال یکی می گردم که دف و ریتم و این حرفها حالیش باشه و ازم بپرسه اجرا چطور بود، منم شروع کنم یک ساعت واسش تعریف کردن و وقتی چنین آدمی پیدا نمی شه می ام اینجا می نویسم و می گم حتما صد تا آدم درست و حسابی می خوننش اون هم تا انتهاش. این دفعه هم گفتم چون کسی دیگه نمی تونه وسط حرفام تعارف کنه یا هر چی، بازم اینجا می نویسم.
این که گفتم آرزوی چندین ساله من محقق شد، اون هم توسط بچه های گروه اصلا اغراق نکردم. حدود سال 82 یا 83 بود، همون سالی که فاطمه محمدیان کنکور فوق لیسانس قبول شده بود، روزبه یه روز گفت آدم می تونه با ساز زدن یک داستان رو تعریف کنه، می تونه یک فضا رو به تصویر بکشه! من هاج و واج داشتم نگاهش می کردم، یعنی کف کرده بودم، یعنی دهنم وا مونده بود این هوا! گفت داستان بنویسین بعدش برین براش یه قطعه بنویسین. منم فرتی رفتم و یه داستان نوشتم و اوردم. بعضی بچه ها یادشونه اون داستان تا کلی وقت نقل کر کر خندمون شده بود. داستان یه عقابه بود توی یه جنگل دنبال یه خرگوش می کرد و ... . اون داستان به جایی نرسید ولی همیشه اون حرف روزبه گوشه ذهنم بود. یه بار روزبه یه قطعه نوشته بود خیلی دوسش داشتم، گفت حالا شما بیاین کاملش کنین. منم از فرصت کمال سو استفاده رو کردم. سعی کردم اول یه داستان برای خودم بسازم بعد اون قطعه رو روش منطبق کنم. یه چند خطی به قطعه روزبه اضافه شد، ولی قطه به نام من ثبت شد. به اون قطعه هم بد و بیراه های زیادی اولش گفته شد. نمی گم ناراحت نشدم ولی به جاش فهمیدم خیلی نتونستم با این قطعه، داستانم رو تعریف کنم. هر چند که آخرش به تعریف و تمجید ختم شد.
دقیقا روزی بود که در دانشگاه امیرکبیر اجرا داشتیم که من یه ریتم پایه دو و نیم چهارم افتاد توی مخم، که فکر کردم خیلی خوب می شه یه داستان از روی این ریتم تعریف کرد. دوباره یه داستان ساختم و روش یه قطعه به امید این که این دفعه بتونم اون چیزی رو که از شنیدنش کف کرده بودم، خودم خلقش کنم.البته اون ریتم رو هم بالاجبار تبدیلش کردم به سه چهارم. نوشتم دادم روزبه و طاهره، معلوم بود که فقط بعضی جاهاش خوب شده. درگیر داستانهای کاویان بودیم که روزبه گفت یه قسمت شعر رو هر کسی برداره یه قطعه واسش بنویسه. دیدم ایول این بهترین فرصته، شعر و داستان آماده، ریتم پایش رو هم که می دونم چیه و چی کار می خوام بکنم. رفتم شعر و گشتم دو صفحه شعر رو پیدا کردم که نزدیک بود به داستان آخر خودم، هر چند که این دو صفحه پیوسته و دنبال هم نبود ولی هنوزم که هنوزه این رو به روی خودم نیاوردم. قطعه را نوشتم، این دفعه دو تا مصیبت داشتم اولیش شعر بود که نمی دونستم چه جوری باید روی قطعه اجراش کنم، دومیش روزبه! آخه من نصف دیگه هدفم این بود که قطعه بنویسم که شبیه بقیه قطعه های گروهمون نباشه، و بدون شک این یعنی برخلاف سلیقه استاد قطعه نویسی کردن! بعد شک کردم گفتم خوب شاید اصلا سلیقه من آنقدر ابتدایی باشه که واسه گروهمون افت داشته باشه. برای همین زمسنان 87 قطعه رو نوشتم ولی به عنوان آزمایشی آوردم. مخالفت های و ایرادات و مچل های که می شد به اندازه ای نبود که من بی خیال آرزوی خودم بشم. ولی همون اول کلی از اشکالات قطعه تابلو شد. توی تعطیلات عید دوباره قطعه رو از اول نوشتم با این تفاوت که این بار نسخه آزمایشیش اجرا شده بود، خودم شنیده بودم و کلی از بچه ها هم نظراتشون رو گفته بودن و کاملا یادم بود. دفعه دوم آمدم و قطعه را تایپ کردم به دو دلیل، اولی اینکه شکوفه یه جلسه در میون می گفت چقدر بد خطه، دومیش اینکه بگم این قطعه از اون قطعه ها نیست که بخواد الکی الکی یادمون بره و خاک بخوره.
خلاصه اینکه الان یعنی آذر 88 بعد از کلی مصیبت بالاخره قطعه آماده و اجرا شد. جدا مصیبت هاش کم نبود از همه بدتر روزی بود که یه کسی از همه جا بی خبر اومد و تا قطعه شروع شد، کر کر زد زیر خنده و روزبه هم فرطی گفت این راست می گه!!! داشتم منفجر می شدم. ولی این دفعه هم نظرات بچه ها باعث شد که اشکالاتش خیلی زود بر طرف بشه. مصیبت هایش به جای خود ولی چند بار هم تا عرش حال کردم. آخه من یه داستان رو، یه فضا رو تبدیل کرده بودم به نت، چندین بار می خواستم ریز به ریز اون فضا رو برای بچه ها تعریف کنم، ولی هیچ وقت این کارو نکردم، چون فکر می کردم اگر کارم رو درست انجام داده باشم، بچه ها خودشون می فهمن و دیگه نیازی به تعریف کردن من نباید باشه. بعضی وقتها که یه کسی می آمد و می گفت تو اینجا می خواستی این رو بگی، منظورت این بوده، حتی اگر بعدش می گفت اشتباه کردی، ولی همین که می دیدم از روی نت ها به ذهنیت من رسیده انگار که دنیا رو به من داده بودند، انگار تونسته بودم با یه قطعه یه داستان رو تعریف کنم، یه فضا رو به تصویر بکشم.
به هر حال من چند ماهی بود که صبح تا شب، تو خیابون و اتوبوس و تاکسی تا سر کار و حتی ... گلاب به روتون ... به این قطعه و نظرات بچه ها فکر می کردم. ممنونم که وقت گذاشتین، منو تحمل کردین، ممنونم که نظراتتون رو گفتین حتی اگر قبول نکردم، باور نمی کنین چقدر تاثیر داشت. راستشو بخواین هر جای قطعه برای من یاد آور حرف یکی از بچه هاس انگار که هر خط و میزان اسم یکی از بچه ها روشه. با وجود همه اون حرص و جوش ها ولی خیلی ممنون از روزبه که وقت گروه و در اختیار این قطعه قرار داد و تا اینجا، تمرین کردن این قطعه رو تحمل کرد.
یه چیزی هم پنج شنبه توی کلاس گفته شد که باید جواب بدم، مربوط می شد به اون تعارف ها که یهو ریخت وسط. در واقع من با فعالیت توی این گروه به دنبال آرزوها و علایق خودم هستم حالا اینکه علایق من با گروه نزدیکه، این خوش شانسی منه. این گروهه که به من این اجازه رو می ده که کارهای رو که دوست دارم بتونم انجام بدم. ممنون.
آرش
20/9/88