من هم می خوام یک خاطره بنویسم. خاطره ای که باندازه یک عمر می ارزه.

این خاطره را من تا به حال یک هزار بار تعریف کرده ام، نمی دونم هر کدوم از شماها تا به حال چند بار گوشش دادین، ولی یه بار دیگه می گم که حسابی روون بشین.

من یک عمر، یعنی تمام دوران تحصیل در راهنمایی و دبیرستان و اوایل دانشگاه، حسرت این رو می خوردم که چرا از موسیقی هیچی سر در نمی آرم و با این دنیای گسترده کاملا بیگانه ام. در واقع اون موقع من خیلی به ندرت حتی آهنگ گوش می دادم، حالا از هر نوعیش. همیشه می نشستم حساب کتاب می کردم که برم این ساز و یاد بگیرم یا اون یکی رو، الان برم یا ماه دیگه، همیشه هم بهانه هایی مثل درس و امتحان و کنکور محیا بود.

ترم چهارم دانشگاه بودم و تصمیم گرفته بودم در اون ترم، هر کاری بکنم بغیر از درس خودن. می خواستم وقتم و بزارم برای کارهایی که قبلا نرسیدم انجامشون بدم. دور و ورم حسابی شلوغ شده بود، توی انواع و اقسام گروه ها عضو بودم و صد جور فعالیت غیر تحصیلی داشتم. یه روز که داشتم توی دانشگاه راه می رفتم که دیدم یه پوستر زدن روی تابلو یه عالمه آدم با دف هاشون وایسادن اونجا. از اونجایی که می دونستم روزبه مافی دوست چندین ساله خودم و برادرم، دف می زنه، گفتم وایسام ببینم توی این عکس هست یا نه، بعد از یه کمی گشتن دیدم اهه جدی جدی اون وسط عکس رفیق ما هم هست. اسم گروه و خوندم دیدم نوشته " دالاهو". شب که اومدم خونه به برادرم گفتم و تصمیم گرفتیم بهش زنگ بزنیم و اسم این گروه مسخرشونو کلی دست بندازیم.

جناب مافی گفت اتفاقا یه دونه بلیط اضافی هم دارم، اگر می خوای بیا!!! منی که نوار هم گوش نمی دادم و چه به رفتن به کنسرت، ولی چون اون ترم می خواستم کارهای انقلابی بکنم، از یه ور هم یه کمی توی رو دروایسی موندم، گفتم خیلی خوب حالا که اصرار می کنی باشه. بلیط و گرفتم و تک و تنها پاشدم رفتم کنسرت گروه دالاهو در تالار میلاد.

قبل از اجرای گروه دالاهو یه دونه از این گروه های سنتی دره پیت که چند تا از این سازهای ایرونی ها می زارن کنار هم و یکی اون وسط چه چه میزنه اجرا داشتن که آنقدر حوصلم سر رفته بود که داشت خوابم می برد.( ناگفته نماند یه روز نزدیک بود من از همه جا بی خبر، این جمله قبلی رو توی یه مهمونی به نوازنده تار همون گروه هم بگم! ) ولی وقتی نوبت گروه دالاهو شد همچین خواب از سرم پرید که تا یه هفته خوابم نمی برد. یعنی تا یه هفته خواب دارامب دورمب می دیدم، افه جناب حبیبی که پشت به تماشاچی ها می ایستاد و این گروه سی چهل نفری و رهبری می کرد، قسمت آخر که خواننده اضافه شد و آهنگ یاهو یاهو یی که اجرا کردن و از خود بی خود شدن مردم توی سالن، انقدر جلوی چشمم بود که یه تصمیم انقلابی دیگه هم گرفتم. زنگ زدم به آقای مافی و گفتم من می خوام دف یاد بگیرم، استاد خوب سراغ نداری؟ روزبه هم گفت بیا پیش خودم. من کف کردم.

اوایل کلاس من شاهکاری بود که فقط من می دونم و روزبه، آخه دف و که می گرفتم دستم شصتم از اون ورش می زد بیرون!!! کلی توی ساختمان دف دست بردم، تا تونستم دف و دستم بگیرم، بعدش دو ماه طول کشید تا صدای دست چپم در بیاد، حالا شمردن و پا زدن و که دیگه نگو. خلاصه این قدر مصیبت داشتم که به این نتیجه رسیدم که ساز اشتباهی انتخاب کردم. بی خیال دف بشم و برم سرغ یه ساز دیگه. ولی نشستم فکر کردم و یادم افتاد که من توی زندگیم هر دو سال یه بار می رفتم دنبال یه ورزش، تا می رسیدم به جاهای سختش ول می کردم. صد تا ورزش مختلف امتحان کرده بودم ولی تو هیچ کدوم هیچی نشده بود. در یک حرکت انقلابی تصمیم گرفتم دف و تا آخرش برم، حالا می خواد خوشم بیاد می خواد نیاد. اصلا این رو تبدیل کردم به موضوع برای کل انداختن با خودم، یه بهانه برای یه تغییر بزرگ، برای قوی کردن اراده ام.

از اینجا به بعدشو بقیه می دونن. الان پنج سال از اون روز می گذرد و هنوز دف رو کولمه. توی این مدت خیلی ها اومدن کلاس روزبه و وقتی به جای سختش رسیدن ول کردن. چند نفری هم هستم که هنوز ولش نکردن.

یکی از شعارهای من توی زندگیم اینه که آدم باید "قدر چیزهایی رو که توی زندگیش داره رو بدونه و ازشون لذت ببره". برای همین هم هر وقت چیزی رو بدست می آرم، هر چند وقت یک بار به زمان قبلش که اون رو نداشتم فکر می کنم.

الانم به اون دوران دبیرستان زیاد فکر می کنم، به چیز هایی که بدست آوردنشون مدیون  روزبه مافی بودم. مدیون روزبه و کلاسشو شاگرداش.

به زمانیکه اولین بار تار رو دست یکی از دوستام دیدم و ازش پرسیدم این چیه؟!!

به زمانیکه همون دوستم یه صفحه کاغذ با شکل های عجغ وجغ بهم نشون داد و گفت تو هیچی از این نتها سر در میاری ؟

به زمانیکه حالیم نمی شد آهنگ ممکنه بی کلام هم باشه، آهنگ می تونه اسم هم داشته باشه!

به زمانیکه تنها اسم هایی که از دنیای موسیقی ایرانی که شنیده بودم شجریان بود و شهرام ناظری، که تازه فرق اون دو تا رو هم نمی دونستم چیه.

به زمانیکه چه چه زدن امثال شجریان برام بی معنی بود.

به زمانیکه کسی با شنیدن یه صدا از ضبط می گفت این آهنگ فلان و خوانندش فلانی، و من فکر می کردم یارو علم غیب داره.

به روزهای اول کلاس که روزبه داشت با یکی از شاگردای پیش کسوتش درباره عزا داری چند هفته بعد صحبت می کرد که اگر کسی درسش 8/6 رسیده باشه مجبوریم بهش 4/2 درس بدیم، و من حاج و واج نگاشون می کردم و می خواستم بگم استاد: خوب اون هشتا چنگه و این دو تا سیاه، چه ربطی به عزا داری داره!!! ولی گفتم اشتباه گرفتن از استاد باشه برای چند سال دیگه.

به روزی که بچه بودم و یه فیلم توی تلویزیون بود که یه یارو جاسوسه کدهاش رو با نتهاش منتقل می کرد و پلیس با فهمیدن اینکه یه نت به جای اینکه سفید باشه سیاهه، رمز و کشف کرده بود. و این مساله شده بود بزرگترین سوال چندین سال من که مگه نتها رو رنگی می نویسن؟ مگه می شه نت و با رنگ سفید هم نوشت؟ حالا از اون مهمتر خوب نته دیگه هر که هر چی بخواد می نویسه، پلیس از کجا می دونه کجای نت باید چی باشه؟ آخر به این نتیجه رسیدم که دوبله فیلم اشتباه بوده. البته تصمیم گرفته بودم هر جور شده بزرگ شدم جواب این سوالم و پیدا کنم. ( حالا فهمیدین واسه چی نت بهم می دین سه سوت غلطشو پیدا می کنم؟ می خوام مطمئن بشم نکنه جاسوس باشین)

الان وقتی می بینم آهنگای گلچینم از لیلا فروهر به شجریان تغیر کرده، وقتی موسیقی بی کلام گوش می دم. وقتی اسم نوازگانی که می شناسم رو توی ذهنم مرور می کنم، وقتی با شنیدن یه صدا از رادیو، سازشو، خوانندشو نوازندشو ریتمش و می فهمم، وقتی دوستام مهمترین ویژگی من رو ارادم می دونن، ارزش اون تصمیمم رو می فهمم و  یادم می آد که به یک نفر و دور و وری هاش چقدر بده کارم.

وقتی کسایی رو می بینم که ازم می پرسن فرق تار و سه تار چیه؟ یا قشنگ ترین آهنگی که توی عمرشون شنیدن آهنگهای کامران و هومنه، وقتی اسم هایی مثل مشکاتیان و لطفی و علیزاده براشون بی معنی ایه، براشون آرزو می کنم که ای کاش اینها هم یه روزی یه روزبه مافی گیر بیارن.

به قول یکی از دوستام: " آنچه از دل بر آید نیازی به توضیح ندارد" .

ممنون.