یه خاطره ی بد
وقتی پدر و مادر اثاث کشی میکنن، مادر به پسرها میگه بیاید سازهاتون بردارید ببرید دیگه جا نداریم.
دو برادر تنها راهی که برای رهایی از این ننگ به ذهنشون میرسه از بین بردن سازهاست.
دو برادر سازها رو میشکنن و بعد هم آتیش میزنن. با هیجان و خنده این وقایع رو تعریف میکرد. از صحنه ی شکستن سنتور با موبایلش عکس گرفته بود. با خوشحالی و افتخار عکس ها رو بهم نشون میداد. قلبم اونقدر شدید می تپید که احساس میکردم داره از جا کنده میشه.
خواهش کردم ادامه نده.... دوباره با توضیحات بیشتر تعریف کرد.
خواهش کردم ادامه نده.... با جزئیات بیشتر و با رضایت از شهامت و اراده ی همسر دوباره تعریف کرد.
خواهش کردم ادامه نده.... گفت که کنار گذاشتن ساز کاری نداره و باید کنارش گذاشت و دوباره صحنه به صحنه تعریف کرد.
خواهش کردم ادامه نده.... توضیح داد که خیلی از بلاهایی که سرمون میاد به خاطر وجود این حرام در زندگیه و باز تعریف کرد.
خواهش کردم ادامه نده....
احساسم براش قابل درک نبود، تعریف کرد...دوباره... سه باره... ده باره...
اون شب تا صبح، تا پلکام به هم رسید کابوس شکستن و سوزوندن سنتور میدیدم....