وقتی خاطره ی اولین اجرای گروه رو آرش نوشت، منم وسوسه شدم خاطره ی اجرای ماقبل گروه رو بنویسم.

تاریخشو دقیق یادم نیست ولی فکر کنم تابستان 82 بود.من اوایل کتاب دوم بودم. یه 3شنبه که رفتم کلاس، به محض رسیدن، استاد گفتن ساز می زنی؟ هاج و واج مونده بودم که خب اگر نمی خواستم ساز بزنم که کلاس نمیومدم.حسابی تو هپروت بودم که خوشبختانه استاد نذاشتن خیلی طول بکشه و توضیح دادن که ساز میزنی یعنی افتتاحیه جشنواره ورزشی بانوانه، تو برنامشون ساز می زنی یا نه؟

منم گفتم: بله می زنم.(راست می گن آدم وقتی یه کاری رو اصلا بلد نیست اعتماد به نفسش بیشتره ها، اگه حالا بود 4 ساعت چک و چونه می زدم.)

بعد از من نوبت سالومه بود.سالومه هم وقتی اومد، این مراحل تکرار شد و در نهایت قرار شد که آماده بشیم برای اجرای دونفره.

قرار بود قطعه ی 16/6 کتاب دوم و قطعه ی 4/6 کتاب اول رو اجرا کنیم. استاد تغییرات کمی تو قطعه ی 4/6 دادن.مثلا به جای سکوتها تریوله گذاشتن که بعد ازمدتی متوجه شدن ما این کاره نیستیم و حذفش کردن.حالا بماند که هماهنگ شدن قطعه ها چه مویی از استاد سفید کرد.

قطعه ها که یه کم روبه راه شد استاد گفتن: یکیتون باید سولو بزنید.

من و سالومه تنها عکس العملی که تونستیم نشون بدیم این بود که مات و مبهوت همدیگرو نگاه کنیم.نمی دونستیم باید بپرسیم سولو یعن چی یا خیلی ضایع بود، ولی چاره دیگه ای نبود.پرسیدیم و استاد هم با حوصله ی همیشگیشون توجیهمون کردن.بعد که فهمیدیم موضوع از چه قراره من گفتم سالومه، سالومه گفت طاهره....قرار شد هر دو تمرین کنیم.

استاد کلی تلاش می کردن، یه کم با من سر و کله می زدن، ناامید که می شدن می رفتن سراغ سالومه...دوباره نوبت من بود، بعد سالومه....یه وقت هر دو.

استاد می گفتن بزنید :1-2-1-2-......می زدیم.....استاد کلی خوشحال می شدن.بعد می گفتن بزنید: 1و2-1-2.....هنگ می کردیم..... تمرین و تکرار..تکرار...تکرار... تا درست می شد.بعد می گفتن حالا بزنید:1-2و1-2......دوباره هنگ می کردیم.سرتونو درد نیارم. خلاصه آخرش استاد مجبور شدن به اصطلاح سولو رو واسمون بنویسن و ما از روی نت اجرا کنیم.

روز اجرا شکوفه هم اومده بود.از شیرینی و سن ایچ های قبل از اجرا که بگذریم.....سه تا قطعه رو اجرا کردیم، با اینکه اون موقع اونقدر ناشی بودم که فرق خوب و بد ساز زدن رو خیلی متوجه نمی شدم ولی تقریبا مطمئن بودم بعد از اجرای ما ورودی های کلاس آقای مافی به صفر میل خواهد کرد.

ولی اینطور نشد.تا مدت ها واسم جای سوال و تعجب بود.جوابشو یکی دو سال بعدش فهمیدم.

دلیلش این بود که بعد از ما یک نفر دیگه هم تکنوازی دف داشته و حسابی هم کولاک کرده که من اون موقع ها اصلا نمی شناختمش و البته کسی نبود جز دوست و هم گروهیه خوبمون مجید خوشبختی.

خوشحالم که الان می دونم سولو زدن چیه.

خوشحالم که بلدم تریوله بزنم.

خوشحالم که می دونم خوب و بد ساز زدن یعنی چی.

خوشحالم که اون گروه دونفره تبدیل به یه گروه 14 نفره شده.

خوشحالم که قدر گروهمو می دونم.

خوشحالم دوستایی تو این گروه دارم که همه حاضرن از خیلی چیزها بگذرن تا گروهمون مثل همیشه خوب و دوست داشتنی باشه.

خوشحالم استادی دارم که هنوز با همون حوصله، همیشه مطلبی واسه یاد دادن داره.

امیدوارم اجرای هفته ی بعدمون از بهترین خاطره های عمرمون بشه.