باز هم . . .
باز هم لطف مسئولین شامل حال ما شد . . .
نمی دونم دوباره تو این دانشگاه کی، کی رو چپ نگاه کرده که باز هم بزرگان و البته صاحب نظران صلاح دیدند : " شما مدتی تمرین نکنید بهتره"
البته ما دیگه عادت کردیم، تقی به توقی بخوره کلاس دف تعطیل.
رییس دانشگاه عطسه می کنه، کلاس دف تعطیل.
مسئول امور فرهنگی خواب بد می بینه، کلاس دف تعطیل.
آبدارچی بازنش دعواش میشه، کلاس دف تعطیل.
ما عادت کردیم که هر حق شناس و حق نشناسی درباره ی ساز زدنمون تصمیم بگیره.
ما عادت کردیم هر داوطلب و غیر داوطلبی واسمون دو دوزه بازی کنه.
ما عادت کردیم هر عزیز و ناعزیزی از ترس اینکه روزگار کار دستش بده پا رو دل مهربونش بذاره.
هر بار گفتیم عیبی نداره، تو این آشغته بازاری که هر کی ساز خودشو می زنه ما هم ساز خودمونو می زنیم.
راه افتادیم این سر شهر و اون سر شهر دنبال یه جایی که جمع دوستیمونو جمع کنیم و دور هم ساز بزنیم. هر روز یه مشکل جدید تراشیدن، هر روز یه سنگ جدید جلوی پامون انداختن. مگه ما چی میخوایم؟ یه ساز و یه چاردیواری خیلی توقع زیادیه از جامعه ای که توش زندگی می کنیم؟
به خدا من نیازمو به انرژی هسته ای نمی فهمم ولی نیازمو به موسیقی می فهمم. شاید من آدم احمقی هستم که این نیازو نمی فهمم که اگر من به این دلیل آدم احمقی باشم مطمئنم 90% آدمای این مملکت از منم احمق ترن. 10% باقی هم دلشون میخواد فکر کنن احمق نیستن و خیلی حالیشونه.
من نمی دونم این توهم از کجا سراغ بعضی آدما میاد که: " آره ما خیلی حالیمونه و حق داریم پا تو کفشه هر کی بکنیم." قبل ترها فکر می کردم تو این مملکت هر خری( ببخشید هر کسی) خر خودشو سواره، ولی حالا به این نتیجه رسیدم که هر کی خر یکی دیگه رو سواره. کاش حداقل هر کی خر خودشو سوار بود. حداقل هر کس خر خودشو می شناخت، هر خری هم صاحب خودشو می شناخت.
- آخه تویی که دری به تخته ای خورده و یه صندلی رو اشغال کردی و هر روز خر یکی رو سواری، هر روز برای اثبات قدرتت دستور جدیدی صادر میکنی و هر روز به خودت اجازه میدی تو هر کاری سرک بکشی ، وقتی دستور صادر می کنی که تمرینتونو تعطیل کنید حتی به مغز نخودیت خطور هم نکرده که این آدمایی که هر هفته دور هم جمع میشن، ممکنه..... شاید..... البته فقط شاید..... احتمالش هست که اینا آدمای الافی نباشن که فقط محض رفع بیکاری دور هم جمع میشن؟
- عجب رویی داریم ما....
خجالت نمی کشید هر هفته یه ساز می گیرید دستتون راه میفتید میاید که چی؟ این همه تفریح سالم و ناسالم دیگه. کی گفته ساز بزنید. اونم تو محیط کاملا فرهنگی دانشگاه!!!!! به قول یه انسان کاملا متشخص " یه مشت مطرب جمع شدید بساط لهو و لعب راه انداختید." که چی؟ موسیقی هم شد کار؟ موسیقی هم شد زندگی؟
اصلا استاد شما واسه چی چند ساله به کلاستون پابند موندید؟ مگه این شاگرداتون ارزش دارن که واسشون وقت بذارید و از کارتون بزنید.اصلا مگه آدما ارزش دارن؟ مگه موسیقی ارزش داره؟ هر کی هم خیلی دوست داره چشمش کور بره کلاسای بیرون جلسه ای 15000 تومان پول کلاس بده یاد بگیره. اگر هم نداره به جهنم یاد نگیره. اصلا بهتر، فساد جامعه کمتر .
خدای نکرده فکر نکید فساد، گندیه که با سر و بی سرشون(؟؟؟) بار میاره ها( به من و شما چه؟ چی کاره ی مملکتیم؟ خوش به حال اونایی که یه کاره ی مملکتن. کلاهشونو بذارن بالاتر)،چه حرفی میزنم، زبونم لال. تا وقتی نوچه هاشون تو خیابون پاچه ی مردمو میگیرن مملکت امنه... راحت بخوابید...
- خدا اجرشون بده دارن فرهنگ سازی می کنن.
هی آدمایی خیرخواه و روشنفکر تو اتوبوس و خیابون نصیحت کردنا... گفتن از تو بعیده ساز بزنی . تو، تو دلت خندیدی و گفتی: مغز فندقیه کوته فکر.
با شک و تردید ازت پرسیدن تو کلاستون پسر هم دارین؟ .... - استغفرا... شما دیگه چرا؟
باز پرسیدن شما در حضور پسرای کلاستون هم ساز می زنید؟.... - وامصیبتا... کفر محض...
کو گوش شنوا؟ حقته که هر بی سر و پایی راه بیفته تو خیابون دنبالت واست ساز و کمونچه بخونه.
- خلاصه که شدی چوب دو سر طلا. یکی خندید که چادر سرشه، ساز هم دست می گیره. یکی خندید که ساز دستشه، چادر هم سرش میکنه و چقدر ابلهی تو که هیچ وقت تضاد بین اینها رو نفهمیدی.
- خب ببخشید دیگه، من جوون زبون نفهم نمی فهمم. قدر زحمتهای شما رو نمی دونم.
نمی فهمم چرا نباید این حق رو داشته باشم که تو یه محیط آروم زندگی کنم.
نمی فهمم چرا 8 سال جنگ برای آرامش و حالا هر روز جنگ روانی.
نمی فهمم چرا 8 سال کشتن و کشته شدن برای از دست ندادن یک وجب از این خاک و حالا بخشیدن وجب وجب خزر.
چرا آرامش رو از ما گرفتید؟ چرا نمی ذارید ایرانمونو دوست داشته باشیم؟ چرا نمی ذارید به ایرانی بودنمون افتخار کنیم؟
بله من نمی فهمم. من نمی فهمم این احکام و قوانین من درآوردیتون کجای دین و قران که من پیداش نمی کنم.
نمی فهمم چرا هر مزخرفی رو به دین و اسلام نسبت میدید و بعد هم شاکی میشید که چرا جوونا دین گریز شدن.
نمی فهمم چرا خدای شما همیشه دست به کمر وایساده تا دست از پا خطا کنید و پرتتون کنه ته جهنم.
ولی اینو خوب می فهمم که خدای من خیلی مهربونتر از خدای شماست. اینو خوب می فهمم که خدای من دوست خوبمه نه دشمن جونم و یه دوست خوب یه دوستی صادقانه میخواد، بی دوز و کلک، بدون ریا و دو رنگی، بدون بددلی و بدخواهی .یه دل به رنگ و وسعت دریا و من این دوست خوبمو دوست دارم و از حضور همیشگیش تو زندگیم لذت میبرم . دلم نمیخواد مثل شماها زندگیم پر از وحشت از حضور خدا بشه.
ببخشید دیگه. ما جوونا کلمون بوی قرمه سبزی میده. ولی کاش هیچ وقت مثل شما آدم بزرگا نشیم.
شرمنده ولی به دلیل همون جوونیه، به کوری چشم هر کی نمی خواد این فعالیت سالم و این گروه دوستی رو ببینه، به هر قیمتی شده گروه پر مهر کاویان رو حفظ می کنیم و برای خودمون آرزوی موفقیت های روزافزون داریم و یه بار دیگه همین جا دوستی هامونو یادآوری می کنیم.
البته ما اونقدرها هم قدر نشناس نیستیم:
دست همه ی کسانی که با دلسوزی های احمقانشون برای ما زحمت می کشن درد نکنه.
دم همه با نژادها و بی نژادهایی که واسه پیشرفت(!!!) مملکتمون زحمت میکشن گرم.
دست هر صفارو غفارو فعال و غیر فعال و ..... خلاصه هر عمله، بنایی که برای ارتقای فرهنگ این کشور زحمت میکشه درد نکنه.
دست کسانی هم که این مطالب به مزاقشون خوش نمیاد و وبلاگ ما رو فیلتر می کنن درد نکنه. دست مریزاد.