چند وقت پیش ها جناب باران، موضوع جدیدی به وبلاگ اضافه کرد، با عنوان دفترچه خاطرات. خوب شد که برای اضافه کردن آن رای گیری کرد و برای تصویبش حداقل نصف بعلاوه یک تعیین کرد!!! به هر حال از آن روز تا این روز، حجم مقالات خاطراتی آنقدر زیاد شده، که اصلا جایی برای مقالات موسیقی نمانده. به دلیل پرطرفدار بودن این موضوع من یکی دیگه از خاطرات گهر بار خودم را می نویسم.

چند روز پیش ها داشتم دفتر یادداشتهای شخصی ام رو ورق می زدم که به مطلبی رسیدم مربوط به 27 شهریور 1383، حیفم اومد به عنوان یه خاطره توی وبلاگ نذارمش. با اینکه بعضی جاهاش رو به شدت دلم می خواست تغییر بدم، ولی ترجیح دادم با همان نثر اون موقع و بدون هیچ گونه دخل و تصرفی بذارمش.

 


امسال تابستان حدود یک سال و نیم از زمانی که دف را شروع کرده ام می گذرد. این تابستان استاد، دوست قدیمی و همسایه عزیزمان، روزبه مافی   ] کاشکی می تونستم حداقل اینجاش رو عوض کنم [    تصمیم گرفت که از بین شاگردان گروهی را تشکیل دهد. چون چند ماهی بود که من وقتم آزاد شده بود و زیاد تمرین می کردم، از همان اول جزو چند نفر عضو گروه بودم  ]  تاریخ این جوری عوض می شه ها، خوبه ننوشته بودم سولیست گروهی، سرپرستی چیزی بودم! [    تمرینمان با هفته ای یک روز شروع شد و تا چند روز در هفته افزایش پیدا کرد. تا اینکه قرار شد آخر تابستان برای دانشجویان جدیدالورود امیر کبیر یعنی ورودی های 83 برنامه اجرا کنیم. از گروه 8 – 9 نفری امان قرار شد که 6 نفر برنامه را اجرا کنند. من به همراه امیر زنده دل و خانمان طاهره مالکی، سمیه قاسمی، شکوفه زرگرو شیدا رضایی. که البته فاطمه محمدیان و سالومه مشفق نمی توانستند روز اجرا بیایند.   ]  یه چیز بگم بخندین: اون موقع ها دختر و پسر های گروه روشون نمی شد همدیگر رو به اسم کوچیک صدا کنن. :)) [      اول چهار شنبه فقط برای دانشجویان جدید الورود گروه معدن  و برای حدود 60-70 نفر برنامه اجرا کردیم که زیاد دلچسب نبود، ولی پنج شنبه...

برای حدود 600 – 700 نفر! سالن پر پر بود. روی سکو به تعدادمان میکروفون بود]      نخندین دیگه، خوب اون موقع میکروفون ندیده بودیم [      و مانیتور صدا گذاشته بودند، که خودمان صدای سازمان را بشنویم. کلی هم دوربین عکاسی و فیلم برداری بود. تازه لباس یک دست هم جور کرده بودیم.    ]  یه چیز دیگه بگم، بترکین از خنده. من پیرهن بابای طاهره رو پوشیده بودم!!!  [      پنج شنبه امیر و خانم مالکی هم که قرار بود تک نوازی کنند، شاهکار کردند. کلی براشون دست زدند.

تجربه فوق العاده بود. هیچ وقت نمی تونستم تصور چنین روزی رو بکنم.   ]  بقیه رو نمی دونم، ولی اعتراف می کنم که این جمله آخر رو از ته دل نوشته بودم. اصلا هم نه تریپ پاچه خواری بود، نه تغییر تاریخ [ .       ]  حالا اونو ولش کن، این یکی رو داشته باش که دیگه، ته خاطرس [     ولی استادمان روزبه مافی، خودش نبود. بخاطر اینکه دوشنبه هفته بعد جشن عروسی اش است و نمی توانست بیاید. این هم اولین اجرای ما، تا بعد ....

آرش

27 شهریور 1383

 

]  اجازه بدین تا جمله آخر رو دوباره بنویسم:   "این هم اولین اجرای ما، تا بعد..." [

البته یکی دیگه هم هست که اگر اون روز خاطرش رو نوشته بود. مطمئانا خواندنی تر از خاطره من می بود.

توی اون 600 – 700 نفر یک نفر بود به اسم " محمد امین امیر خلیلی" ( دفعه اول که اومد توی گروه، چقدر اسمش برامون سخت بود! ) بعد از اجرا اومد توی دانشگاه، یکی دو ساعت بعد از اجرا گروه رو وسط دانشگاه گیر اورد و پرسید: " ببخشید یه سوالی ازتون داشتم؟ شما کجا و چه جوری دف زدن یاد گرفتین؟" که اون روز امیر زنده دل به عنوان پیش کسوت گروه جوابش رو داد.

اون محمد امین امروز یکی از سولیستای گروه ماست.

توی این چند سال آدامای زیادی به این گروه اضافه و کم شدن. یه بار کلشون رو شمردم شد 34 تا.

از اون هشت نفر، چهار نفرشون هنوز موندن.

الان تعداد اعضای گروه ۱۴ نفره!