استاد شجریان

شجريان وقتي خواندن آغاز کرد هم اقبال سحرانگيز مي خواند، هم تاج بزرگ زنده بود و هم بنان دوست داشتني برقرار. هم فاخته اي بود و هم محمود خوانساري. ايرج و گلپا هم البته بودند. ديگران هم حاضر بودند؛ بهاري، عبادي، خالدي، ياحقي، تجويدي، معروفي و.... مثلاً پايور و کسايي و جليل شهناز که هنوز هم - سپاس خداي را- هستند؛ گرچه بيرون صحنه. آواز ايراني به اندازه عمر آدمي کار مي برد؛ تازه اگر آدم استعداد داشته باشد. کار نواختن يک ساز نيست که آدم چند سالي زحمت بکشد و بعد بشود نوازنده. حنجره آدمي پيچيده ترين و در عين حال تواناترين ساز طبيعي است. اين ساز را که هميشه دوست دارد از کوک خارج شود، آماده نگه داشتن کاري است کارستان؛ خواندن پيشکش، من عقيده دارم شنيدن موسيقي ايراني و بخصوص آواز ايراني، دل و ذهن تربيت شده مي طلبد. شنونده بايد ظرافت ها و ظرفيت هاي زبان و شعر فارسي را به خوبي بشناسد. بايد با فرهنگ اين سرزمين بار آمده باشد، بايد به ريزه کاري هاي دلبستگي ها و تاريخ و اعتقادات ايراني مسلط باشد و... در يک کلام ايراني کامل باشد تا زيبايي هاي يک قطعه آواز ايراني را درک کند. آواز ايراني را در لالايي مادر، در مثنوي خواني پدر، روضه خواني محرم، شادخواني جشن ها، مرثيه درگذشت، صداي انگورفروش سر خيابان، علي علي گفتن درويش کشکول به دوش و... خواندن شاگرد بنايي که ديواري را گچ مي کشد، مي شود سراغ کرد. غير از شاخه اي از موسيقي علمي غربي و سنت خواندن در آسياي جنوب شرقي در هيچ کجاي عالم خواندن، چنين سخت، بهنجار و پيچيده نيست که در آواز ايراني هست. دشواري اين هنر وفادار ماندن در چارچوب دستگاه ها، گوشه ها و پرده هاي موسيقي ايراني و آنگاه رنگ آميزي موسيقايي همان گوشه ها با بهره گيري از قابليت هاي مهارتي صداگيري از حنجره است. حدود چهل سال پيش وقتي ورود به راديو و تلويزيون و موسيقي آن حساب و کتاب سامان داري داشت، آزموني برگزار شد و يک گروه کم تعداد از خوانندگان جوان و هنرمند اين امکان را يافتند تا صدا و تصوير آنان پخش شود و بر صفحه تلويزيون بيايد. از مردان عقيلي، گلچين، منتشري و شجريان از همين گروه بودند. تصور مي کنم اين ورود بسامان و گروهي در سال 1346 اتفاق افتاد. مي شد به همين افتخار گزينش و ورود بسنده کرد که صد البته کم هم نبود. شجريان نمي خواست در همان حد بماند. طي چند دهه - حتي امروز- هرجا از آواز ايراني نمونه اي سراغ کرد که قابل دقيق شدن بود، سفر آغاز کرد تا خود شنونده دست اول آن نمونه باشد. تعارف هم نمي کرد. مي نشست، گوش مي سپرد، مي پرسيد و مي پذيرفت. تعزيه خواني در قزوين، مداحي در گلپايگان، روضه خواني در نطنز يا محلي خواني در تربت. مي رفت، گوش مي داد، صدا را ضبط مي کرد و به تجزيه و تحليل آن حنجره مي پرداخت. اصلاً سنت موسيقي ايراني همين است؛ در حضور نشستن و به ارادت به هنر ديگران دل سپردن. دلم رضا نمي دهد که اين واقعيت تلخ را به ياد آورم. اما هرچه به واقعيت هاي اطراف مي نگرم نمونه اي نمي توانم سراغ کنم که کسي دل رفتن به اين راه پرهول و طولاني را داشته باشد. امروز نسلي را پرورده ايم که مي خواهد به افتخار و شهرت برسد اما زود. نام آور شود اما بدون زحمت. شجريان شود؛ اما بدون معطلي. ممکن است شجريان و برخي از دوستداران او با اين نظر من موافق نباشند. اما اين واقعيت دارد که صداي محمدرضا شجريان با معيارهاي تکنيکي، صداي ممتازي به حساب نمي آيد. صداي او نه قدرت اجراي تاج را دارد و نه گستردگي صداي اقبال آذر را، نه گيرايي اجرايي رضا قلي خان را و نه نرمي و انعطاف خواندن بنان را. اما آرامش و متانتي در اين صدا موج مي زند که بر دل اهل ذوق مي نشيند و طبع هنروران را مي نوازد. صداي شجريان هويت هنري اين دهه ها است. مردم ما در هيچ دوره اي از حيات ديرين سال خود، چون اين دو دهه اخير نيازمند پر و خالي شدن از غم روزگار نبوده اند و براي چنين فراز و فرودي چه عاملي پذيرفتني تر از صداي شجريان که دلمشغولي هاي ديرين ما را فرياد کند. ما مردم هنوز حق هنرمندي چنين مردمي را نپرداخته ايم. سهل است؛ نمي توانيم پرداخت. چرا که در اين روزگار کمتر هنرمندي چنين با مردم همدلي کرده است. شجريان اگر فقط آن دعاي افطار ماندگار را خوانده بود، اگر فقط آن آلبوم سه گانه 1354 را بيرون داده بود، حتي اگر از آن مجموعه فقط «پر کن پياله را» به اهل هنر عرضه کرده بود، اگر فقط تصنيف و آواز «بت چين» را اجرا کرده بود و حتي به نظر من اگر آن دوبيت شعر را هنگام خاکسپاري استاد خود روانشاد نورعلي برومند سر داده بود که؛ بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران... و اگر تنها آن تصنيف مشهدي را خوانده بود، حق او بر ما، بر موسيقي ملي ما و بر هنر معاصر ما مسلم شده بود. اما کار شجريان بس ماندگارتر از اين معيارهاست. افراط پيشين در باستاني گرايي و توجه به مفاخر روزگاران پيش، به تفريط گسستن از گذشته و قطع رابطه با گذشتگان منجر شد.
ترتيبي دادند تا بچه هاي ما نسل بعد از نسل با تاريخ بيگانه باشند. اهميت هم نداديم که بدون شناخت گذشته، مشکل مي شود آينده را ساخت. هنر اما مطمئن ترين پل براي آشتي دادن ديروز با امروز است. کار شجريان در موسيقي ملي، از اين ديدگاه اهميت مي يابد. نسل امروزين با صداي شجريان ارزش هنري گذشتگان را بازيافت و با آن زندگي کرد.من هيچ هنرمندي را در عرصه موسيقي چون شجريان نمي شناسم که آثار او با اين گستردگي در جامعه انتشار يافته باشد. اين گستردگي البته به دليل فناوري هاي تازه ضبط و پخش است. دليل ديگر عمر طولاني هنري شجريان است؛ از دهه 40 تا نيمه دهه 80،
اين همه دلايل محبوبيت شجريان نيست. عامل مهم تري هم وجود دارد که بايد درسي براي همه کساني باشد که نام و آوازه اي دست و پا مي کنند؛ همراهي و همدلي با مردم.
انقلاب که پيروز شد، من امريکا بودم. جزء اولين کارهايي که پس از پيروزي انقلاب به دستم رسيد، کاست شجريان بود با تصنيفي مناسب حال و هواي ذهني آن روز مردم جامعه ما. در بم که زلزله آمد، شجريان هنر خود را در خدمت کمک به آسيب ديدگان قرار داد. مبلغي به دست آمد - گو اينکه کم اهميت نبود - چون بوي همدلي و همراهي با مردم داشت، ارجمند است. شجريان اما يک ويژگي تحسين انگيز ديگر هم دارد؛ هرگز خود را - به هر انگيزه اي- زير دست و پا نينداخت. با دقت و وسواس کوشيد خود را و هنر خود را بازيچه ميل، خواست و هوس اين و آن نکند. ترديد نکنيم که او مثل هر هنرمند سليقه و تمايل سياسي خاص دارد. اما شجريان با همه توان خود را از اين بازيگري ها به دور نگاه داشت. از اين رو اين هنرمند درخور تکريم بسيار است. مي توانست زينت مجالس آن چناني باشد و دستمزد باورنکردني بگيرد، مي شد از اين يا آن چهره سياسي حمايت کند و ثروت اندوزد، از خدا مي خواستند که او با برگزاري برخي محفل ها موافقت کند تا به پورسانت هاي خيره کننده برسد يا مثلاً تصوير او به رونق فروش کالايي کمک کند. شجريان چنين ثروت هايي را نپذيرفت و اين سنت ديرپاي هنر اصيل در سرزمين ماست، هنرمندان اين سرزمين با چنين پرهيزهايي زيسته اند تا دامن هنر اصيل را آلوده نکنند. اين ديگر ربطي به درجه بندي تکنيکي صداي شجريان ندارد. بسياري بيش از غلامرضا تختي مدال المپيک جهاني دارند. اما آنچه تختي را تختي کرد، کميت و کيفيت آن مدال ها نبود؛ روحيه پهلواني او بود. پاس اين همدلي شجريان را بايد نگه داشت و اين پاسداشت بايد درخور اين همه باشد. اين پاسداشت کار دولت هم نيست که از فضاي چنين حرمتي ميداني براي تفاخر حزبي و جناحي بسازد. اين وظيفه مردم است، مردمي که با شنيدن صداي او در خلوت و جمع فرصت يافته اند تا خود را و جهان پيرامون خود را بازشناسند. شجريان امروز نماد هنر ايراني است. حرمت گذاري بر اين نماد ارجمند که توانست ارزش هاي هنري عارف، درويش خان، شيدا و ديگران را دوباره جان بخشي کند، وظيفه همه اهل اين روزگار است.
علی اکبر قاضی زاده
منبع سایت: