در شب پانزدهم آذر ماه 1388 گروه کوبه ای – ملودی دبدبه در تالار فرهنگسرای ارسباران یا همان هنر اجرا داشت که من در آنجا حضور داشتم. در این مقاله به درج دیده ها و نظرات خودم راجع به اجرای آن گروه و همچنین مقایسه آن با اجرای سال 1384 کاخ سعد آباد آن گروه که باز هم من در آن حضور داشتم خواهم پرداخت.

قبل از هر چیز می باید از تلاش مجموعه اعضای گروه به ویژه دو سرپرست آن آقایان رضا فرهمند و محسن فرمانی تقدیر و تشکر کرد. چرا که نه دشواری های کار موسیقی و نه دشواری های کار گروهی در شرایط حال حاضر بر کسی پوشیده نیست. با این وجود جمع آوری بالغ بر 40 نفر، تمرینات متمادی و اجراهای مستمر و متفاوت در طول شش سال، گذشته از کم و کیف کار، بی شک جای سپاس و خسته نباشید فراوان دارد.

اما شرح ماجرا:

اول از همه اجازه بدین من غر همیشگی ام را بزنم تا یه کمی آروم بشم. سالن نداریم هیچ، هر چی سالن داریم به درد موسیقی نمی خورن هیچ، بد بختی این سالن های فلان فلان شده ما، که از چهار تا صندلی ای که دارن 3 تا شون به کفر ابلیس هم نمی ارزه. از اونجایی که اون یه دونه صندلی هم شامل حال فک و فامیل بازی و رانت خواری می شود همیشه بدترین نوع صندلی ها گیر بنده می آید. یا خیلی دورن یا خیلی نزدیک. یا انقدر کنارن که باید نوازندگان را از نیم رخ نگاه کنی، یا انقدر پایین که باید نیمه پایین تنه ایشان را نظاره کنی! بی خودی نخندین این دفعه بنده در ردیف اول و زیر پای نوازنده دمام نشسته بودم، و عملا فقط کفش و جوراب یه مشت آدم را میدیم. البته این امر منجر به کشف موضوعی منحصر به فرد گشت که در ادامه عنوان خواهم نمود.

اولین تفاوت اجرای امسال با 4 سال پیش که توجه من را به خود جلب کرد، عدم حضور رفقا و هم گروهی های خودم بود. چهار سال قبل علاوه بر اینکه کلی از اعضای گروه خودمان به تماشای کنسرت آمده بوند، شیدا با یک اتوبوس فک و فامیل پاشده بود اومده بود کنسرت ولی امسال نه هیچ اثری از آثار هم گروهی ها بود نه اثری از اتوبوس شیدا. تنیجه آنکه : "جهت افزایش میزان استقبال از کنسرتتان همیشه در انتخاب نوازنده گروه بسیار دقت کنید و قبل از توانایی نوازندگی وی، در مورد تعداد دوست و رفیق و همچنین فک و فامیل وی تحقیق کنید" ( آرش – 16 آذر 88)

اجرا شامل سه قسمت می شد، قطعات کوبه ای، تصنیف ها و تک نوازی ها. بهترین قسمت تصنیف ها بود که نسبت به چهار سال پیش رشد چشمگیری داشت، اول که این بار از سه خواننده مرد و سه خواننده زن استفاده شده بود که بسیار تواناتر از خوانندگان سال 84 بودند به خصوص خوانندگان زن که کارشان ستودنی بود. مشکل دیگر اجرای 4 سال پیش عدم تنظیم صدای مناسب و در نتیجه دفن شدن صدای سازهای ملودیک در زیر کوبش دفها بود، که این مشکل نیز تا حد بسیار زیادی رفع شده بود. دفها میکروفون نداشتند، تعدادی از نوازندگان از دایره استفاده می کردند، صدا برداری سازهای ملودیک با دقت انجام شده بود. ضمنا از تعدادی کوزه استفاده شده بود، که سه تای آنهای بسیار بزرگ بوده و مجهز به یک میکروفون هم بودند و باعث شده بود صدایی کاملا واضح داشته باشند. تنظیم و آهنگ سازی تصانیف نیز پیشرفت چشمگیری داشت. اجرای 4 سال پیش در فضایی باز و بزرگ بود و این بار در یک سالن بسته و کوچک به نظر اولی برای چنین کنسرتی مناسب تر می آمد ولی شانس با گروه همراه بود چرا که شب اجرا باران شدید باریدن گرفت و اگر امسال هم در فضای باز اجرا شده بود، دف و دایره و کوزه و کاسه شان در هم می پیچید.

در قطعات، هماهنگی نوازندگان بسیار خوب بود، استفاده فراوان از سازهای متنوع پرکاشن از دیگر ویژگی های آنها بود، ریتمهای متفاوت و متغیر. در یکی از قطعات می شد ردپای گروه دالاهوی بزرگ را مشاهده کرد. کمک گرفتن از "کف زدن" یا همان دست زدن!!! در چند قطعه به نظر بنده جالب نبود. با وجود تکرار های متعدد میزان ها و جملات با این حال جذابیت تصانیف بسیار بیشتر از قطعات بود.

در مورد تک نوازی ها به نظر بنده، به غیر از تک نوازی تار، ما بقی تک نوازی ها از سطح مورد نیاز به عنوان یک تک نوازی در یک کنسرت بزرگ، بر خوردار نبودند و مشخص بود که فقط جهت ایجاد تنوع و ارایه فرصتی جهت آرامش گوش های شنوندگان در برنامه جای داده شده اند، نه آنکه فرصتی باشد تا نوازندگان برجسته به ارایه توانایی های خاص خود بپردازند.

از دیگر تفاوتهای اجرا سال 84 با 88، رشد شخصیتی دو سرپرست گروه بود. چرا که اینبار بر خلاف 4 سال پیش هیچ کدام به تک نوازی دف و کوزه و غیره نپرداختند و نوازندگی این ساز ها را به دیگر اعضای گروه سپرده بودند و فقط در دو قسمت کوتاه هر کدام با ساز تخصصی خود یعنی ضرب باستانی و دمام تک نوازی کردند که آنهم در میان و قالب قطعه ای بود. ضمنا دیگر به خوانندگی هم نمی پرداختند و فقط گوش لب زمزمه ای می کردند.

با وجود احترامی که برای این دو سرپرست قایلم ولی جدا وسط اجرا نزدیک بود بروم روی سن و ساز آقای فرهمند را بکوبم در فرق سرش!!! در میانه های بخش اول بود که ایشان ناگهان تصمیم گرفت یک عدد باتوم از روی زمین برداشته و با تمام قوا به جان دمام بیافتد. من بد بخت فلک زده هم که گفته بودم، در زیر پای ایشان نشسته بودم. نمی دانم ایشان با کی دعوایش شده بود یا دق و دلی کی را سر آن دمام می خواست خالی کند که تصمیم گرفت با هفت هشت F نوانس دمام کوبی کند. به جان خودم چیزی نمانده بود که پرده گوش راستم بچسبد به پرده گوش چپم و هر دو بشنود در و دربازه!. در شرح ماوقع همین بس که در بخش دوم اجرا در شعاع 5 متری ما دیگر هیچ بنی بشری یافت نمی شد. اتفاقا زمانیکه در ابتدای بخش دوم آقای فرهمند روی سن آمد خودش هم دید که دور و ورش کاملا خالی شده و نگاهی به من کرد و در دلش چی گفت نمی دانم!

آن نکته منحصر به فرد هم که قولش را داده بودم مربوط می شود به کفش خانم های گروه! آخه همگی کفش های یک مدل آن هم از نوع پارچه ای ( مشابه کفشهای باله) به پا کرده بوند. نمی دانم از بابت یک شکلی و زیبایی بود یا از بابت حل مشکل صدای پا زدن یا چه؟ لازم به تذکر است کفش آنها توی چشم بنده بوده. فکر بد نکنید!