داستان ما و طرحِ ما!
"کاویان" بدو، "فرهنگ" بدو!!
گروه کاویان در راستای فعالیت های هنری خود (همچون نواختن موسیقی!) به منظور غنی سازی فرهنگ و رواج موسیقیایی فرهنگ درمیان جوامع مختلف شهری اقدام به برگزاری تور گردشگری، فرهنگی، هنری و اجتماعی "فرهنگسرا گردی" نموده است!
در راستای این هدف مهم و پسندیده با وجود اصرار های مکرر مکان های مختلف برای پذیرش دائمی گروه کاویان، این گروه اقدام به برگزاری تمرین هایی با عنوان "یک پنجشنبه، یک فرهنگسرا" نموده! هدف ازبرگزاری تمرین های فوق حضور هنرمندان کاویانی در نقاط مختلف شهری بوده تا خود را برخاسته از عمق جامعه بدانند و نیز با حضور در جمع مردم علاقه مند دمی را با آنها بگذرانند و روحیه هنری-مردمی خود را تقویت کنند!
از هدف های دیگر این طرح باشکوه بازدید از فرهنگسراهای مختلف و رساندن مشکلات گروه های در حال تمرین به گوش مسئولین مربوطه است!
به لطف حمایت مستقیم از فعالیت های گروه های موسیقی تاکنون در چندین و چند فرهنگسرا حضور پیدا کردیم و اکنون شرح ماوقع از آنچه بر ما گذشت تا هم خاطرات گذشته مرور شود و هم یادمانی از این دوره تمرینات برای آیندگان گروه بماند!
پس از خروج از دانشگاه برای آغاز این طرح عظیم و طاقت فرسا پای به "ارسباران" نهادیم! اندازه مکان تمرین خوب بود، صندلی و پوپیتر کافی در اختیار بود، خنکای مکان قابل تحمل بود، اما صدا به صدا نمی رسید! متاسفانه یه خورده صدا توی اتاق می پیچید! (نه زیاد!)
در ادامه برای اینکه در یک مکان ثابت ماندن بسیار سخت بود، یک اجرا در فرهنگسرای "دختران" داشتیم که جای تمرین ما کمی در زیر زمین بود و برای قبل از اجرا به هر حال مناسب! اما چه کتابخونه باشکوهی که دوستان نوازنده به اونجا دعوت شدند و پذیرایی از خود به عمل آوردند! (دقت کردید که در کتابخانه، نوازنده، پذیرایی!) به هر حال تنوع لازمه!
اما قبل از این اجرا چون همون اطراف بودیم قرار شد تمرین آخر رو در فرهنگسرای "نور" داشته باشیم. تمرین ما روی سن یک سالن خالی از تماشاچی در حالیکه برای اینکه سردمان نشود و دف ها در دستمان خشک نماند، سالن را از پیش برایمان گرم کرده بودند(!!)، انجام شد! آخ راستی یادم رفت، یک تماشاچی داشتیم که اصولا کافی بود!
و کار به آنجا رسید که با اصرار دوباره دوستان به دانشگاه برگشتیم و هر بار خواستیم به طرح ادامه بدیم مانع ما شدند و از عدم حضور ما گریه ها کردند، طوری که مجبور شدیم برای به دست آوردن دل دوستان تا تابستان امسال صبر کنیم!
امسال در ادامه برنامه تهران گردی گفتیم که سری هم به آموزشگاه های خصوصی بزنیم تا ببینیم اوضاع از چه قراره اما متاسفانه سر از زمین حریف در آوردیم! روز به روز تلفات بیشتر می شد.. عده ای تحت تاثیر تحریکات داشتند به حریف مقابل می پیوستند.. عده ای از کمبود جا زیر دست و پا له شدند.. عده ای از گرما در حال از دست رفتن بودند و این اواخر حتی در لحظات نهایی با قطع برق ما را مجبور به خروج می کردند! و کار به جایی رسید که استاد به یکی از کشورهای خارجی پناهنده شد و حاضر به بازگشت نبود!!
تا اینکه ترجیح دادیم دوباره به مکان های دولتی (که شدیدا از دوری ما در رنج بودند!) برگردیم تا دوستان دوباره برگردند و استاد دگر بار به جمع گروه پیوست!
در فاصله استقرار در این مکان ملعون چون احساس کردیم کمی از طرح مورد نظر دور شدیم و زیادی در یک محل مستقر شدیم، اجرایی در فرهنگسرای "شفق" انجام شد که من حضور نداشتم اما گویا دوستان از نظر مکانی و نیز آبی به طور کامل تامین نشده اند تا مبادا خاطره حضور در این مکان به دلیل خوشی زیاد از یادشان برود!
پس از حضور در نقاط شرقی و غربی تهران اینبار کمی به سمت بالاتر رفتیم و در فرهنگسرای "بانو" مستقر شدیم! تمرین در فضای بزرگ یک کافی شاپ در گوشه ای دنج از سالن صورت گرفت! دنج به خاطر محیط شاعرانه و رمانتیک؟! خیر! به خاطر باد خنک کولر! و ما در حالی باید تمرین می کردیم که ترتیب صندلی ها احیانا به هم نخورد! به خاطر خود صندلی ها؟! خیر! به خاطر اینکه مبادا از جابجایی آنها خسته شویم!
نظر شما چیه؟ چگونه تمرین کنیم؟! الف) ایستاده تمرین کنیم ب) روی زمین و به صورت نشسته تمرین کنیم ج) تمرین نکنیم چون خسته می شویم د) اتاق تمساح ها!
و تمرین در حالی صورت گرفت که دوستان آنقدر به ما وابسته شده بودند که چندبار احساس کردیم در به روی ما قفل شد که به این زودی ها مبادا برویم! و البته آب گرم با لیوان های مخصوص هر لحظه در اختیار ما بود که احتمالا برای صرف قهوه و نسکافه از اونها استفاده کنیم!
و اما در همین راستا در بخش دیگری از شهر دوستان برای بازدید از فرهنگسرای "بهمن" پیشگام شدند تا در مسابقات مربوطه در این مکان شرکت کنند و مورد لطف هنری بسیار قرار گرفتند!
این بود شرح ما وقع تا اینجای کار از طرح ما! و ما همچنان برای حفظ فرهنگ هنری خود می دویم و فریاد می زنیم: "هی فرهنگ! کجا؟! کجا؟!"