خوشبختانه هر چی من می خواستم بگم، همه گفتن. ولی اجازه بدین یه بار دیگه به کمک نظریات نظر دهنده ها، و با زبون خودم، از دید خودم، موسیقی خوب را تعریف کنم.

 

من یک اثر موسیقی را شامل چهار پارامتر می بینم.

1-      موسیقی ( شامل ملودی و ریتم)     2- نوازنده    3-  شعر    4- خواننده

که البته موسیقی بی کلام عاری از پارامتر های سوم و چهارم می باشد. هر چند که " ما ایرانی ها معمولا همیشه موسیقی رو با کلام دوس داریم" ولی نتیجتاً یک موسیقی بی کلام باید پارامترهای اول و دوم بسیار قوی ای داشته باشد تا بتواند نبود دیگر موارد را جبران کند. موسیقی ای خوب است که این چهار پارامتراش خوب باشد.

 ولی اصلا خوب بودن هر کدام از آنها یعنی چه؟

 من خوب بودن در موسیقی را به "برتر بودن از غالب انواع دیگر می شناسم. " اجازه بدهید کامل تر توضیح بدهم.

 

1-      موسیقی ( ملودی و ریتم)

یک اثر موسیقی شامل ملودی و ریتم یا حداقل یکی از آن دو می باشد، ولی من موسیقی ای را خوب می دانم که علم، دانش، استعداد، توانایی و در کل زحمت و صرف زمان سازنده اثر در پس آن اثر مشهود باشد.

در واقع "هر موسیقی میتونه خوب باشه یا خوب نباشه. چه سنتی و چه غیرسنتی"   ولی باید " بتونه با فکر آدما بازی کنه".  موسقیی ای می تواند با فکر آدم بازی کند و " ذهنو درگیر خودش کنه"  که در وحله اول خالق آن فکر زیادی برای خلق آن گذاشته و به نکات زیادی دقت کرده باشد. " حالا می خواد تکنیکش خف باشه یا نباشه!"

صرف استفاده از سازهای زیاد و متنوع دلیل بر ارزشمند بودن اثر در نزد خالق آن و تلاش بسیاروی برای خلق اثری ماندگار نیست، چرا که ممکن است یک گروه چندین نوازند داشته باشد ولی " همه سازها یه نت رو بزنن"  ولی در گروهی دیگر فقط چهار نوازنده وجود داشته باشد که هر نوازنده نتی متفاوت و در عین حال متناسب و به جا اجرا کند. وقتی شما اجرای گروه دوم را می شنوید و احساس می کنید تمام سازها به جا استفاده شده و به شما " حسابی حال می ده"  به معنی آن است که خالق اثر علاوه بر تسلط بر صدا دهی سازها دارای توانایی ذهنی و خلاقیت بالا بوده و برای یک اثر به تعداد نوازنده ها، قطعه نوشته و برای هر نت آنها از فکر و دانش خود نهایت بهره را برده و این نشاندهنده صرف زمان و وقت فراوان خالق اثر خواهد بود.

به دیگر سخن قدرت تنظیم در آهنگها و یا قطعات" پارتیتور نویسی شده." ویا " ریتم های لنگ"  و حتی   "ریتم های ساده ای که متفاوت از ریتم های معمول اون ریتم هستن" و یا حتی استفاده از تکنیک های ساده به نحوی که باعث "دلنشین " شدن اثر و متفاوت بودن آن از دیگر آثار شود، همه و همه نشان از ارزش اثر در نزد خالق آن و همچنین میزان صرف زمان و انرژی خالق اثر و توانایی های وی برای خلق اثری برتر از انواع دیگر دارد، که لازمه یک اثر موسیقی خوب می باشد.

 

2-      نوازنده

بین نوازنده و موسیقی ارتباط نزدیکی وجود دارد. چرا که یک نت قوی و دارای پیچیدگی فراوان را فقط یک نوازنده خوب می تواند اجرا کند و اگر یک نوازنده ناشی اقدام به اجرای یک نت پیچیده بنماید، چه بسا آن اثری را که خالقش انرژی فراوانی صرفش کرده است، یک تنه نابود کند. بنابراین ارزش نوازنده کمتر از آهنگ ساز نیست.

گفتم: " من خوب بودن در موسیقی را به "برتر بودن از غالب انواع دیگر می شناسم. "" این را در نوازنده به راحتی می توان دید.

 هر سازی دارای هزاران و یا شاید میلیونها نوازنده در اقصی نقاط دنیا باشد، ولی نوازنده خوب کسی است که بتواند به گونه ای ساز بزنده که کمتر نوازنده آن سازی، توانایی تکرار آنچه او نواخته را داشته باشد.

از منظری دیگر نوازنده ای را فرض کنید که چند ماهی بیش از آغاز نوازندگی اش نگذشته است. او یک نوازنده است. حال شخصی را در نظر بگیرید که ده سال هر روز با صرف زمانی بسیار زیاد به نواختن سازی می پردازد ولی در آهنگی، ساز زدن شخص دیگری را می شنود و وی را ستایش می کند. چرا که می بیند خود او که سالیان سال برای نوازندگی زحمت کشیده، هنوز نمی تواند مانند شخص مقابلش بنوازد. پس میزان زحمت، استعداد و توانایی های وی را با تمام وجود حس کرده و وی را تحسین می کند و وی را یک نوازنده خوب می پندارد. چرا که توانایی های وی را برتر از غالب نوازنده گان آن ساز می بیند.

 

3-      شعر

همان طور که یک اثر موسیقی خوب نیازمند یک آهنگساز با دانش و سخت کوش می باشد، اگر با کلام باشد، نیازمند شعری از شاعری توانمند نیز هست.

شاید همه ما توانایی شعر گفتن داشته باشیم، ولی نام هیچ کدام از ما در کنار بزرگان شعر و ادب درج نشده. تفاوت در همان علم، دانش، استعداد، توانایی و در کل زحمت و صرف زمان شاعر می باشد. لزومی ندارد که یک شعر حتماً شعری از نوع کلاسیک باشد ولی باید دارای معنی و مفهوم و حرفی برای گفتن باشد تا بتواند " ذهن رو به فعالیت وادار کنه"   و این یعنی یک " شعر خوب و پرمغز ". من خودم شخصاً از اشعار کلاسیک بسیار لذت می برم، چرا که علاوه بر آهنگین بودن دارای صنایع ادبی فروان و معانی آنچنان عمیقی هستند که می دانم نه تنها خودم، که کمتر کسی توانایی تکرار آنرا دارد ( شاید هم هیچکس). ولی با این حال برای یک اثر خوب، نه کلاسیک بودن شعر، که مفهوم آن، شرطی است لازم. به عنوان مثال، دلیل آنکه من از غالب آثار ساخت لس آنجلس و یا آثار امروزه ای که به عنوان پاپ، رپ، یا هر نوع دیگر امروزه به وفور تولید می شوند، لذت نمی برم آن است که اغلب آنها ( شاید بیش از 90 درصد)  فقط دارای یک مفهوم هستند: " دوستت دارم، دوستم نداری" و جالب آنکه در چند دهه گذشته، هزاران آهنگ فقط با همین مفهوم " دوستت دارم، دوستم نداری"  در انواع و اقسام سبک ها ساخته شده است و به فروش هم رفته!

پس از خلق شعری با مفهوم و دلنشین ویا یافتن چنین شعری، حال نوبت همان آهنگساز است که موسیقی را به گونه بسازد که "شعر و موسیقی با هم هماهنگ باشه نه اینکه شعر رو به زور به موسیقی بچسبونند یا برعکس".   

 

4-      خواننده

خواننده نیز درست به مانند نوازنده. شاید باز همه ما همان طور که ساز می زنیم، شعر می سراییم و حتی شاید آهنگ سازی هم بکنیم، مطمئناً خواننده گی هم می کنیم ولی خواننده ای خوب است که پشتوانه دانش، تمرین ها و توانایی هایش آنقدر باشد که به گونه ای بخواند که از غالب خوانندگان برتر و متمایز بوده و تقلید کارش برای اندک افرادی میسر باشد. افرادی که کوله باری از دانش، تمرین و توانایی های ویژه در خوانندگی داشته باشند.    

 

 

 

برای مشخص شدن بهتر موضوع اجازه بدهید تا همین چهار پارامتر را در تصنیف مورد علاقه خودم " دایره مینا" در آلبوم ماندگار " آستان جانان" به آهنگ سازی پرویز مشکاتیان، نوازندگی پرویز مشکاتیان و ناصر فرهنگفر، و شعر حضرت حافظ و خوانندگی محمدرضا شجریان بررسی کنیم.

البته شاید بشود گفت در کنار هم قرار گرفتن همین اسامی خود برای خلق اثری تاریخی کافی است ولی اجازه بدهید به اسامی اکتفا نکنیم.

1-      موسیقی: ملودی کار آنچنان فوق العاده است که با روح و جان آدمی بازی می کند. هر انسان حتی نا آشنا به موسیقی سنتی نیز با شنیدن صدای سنتور این تصنیف به وجد می آید. هر لحظه انگار آنچه را که ملودی می سراید، پیشاپیش در فکر شما هک شده و شما در انتظار شنیدن همانی هستید که می شنوید. ریتم کار آنچنان استثنایی است که من که به کنار، یکی از اساتید به نام ریتم، هر سال یک ریتم برای این آهنگ عنوان می کند.

2-      نوازنده: نوازندگی سنتور مشکاتیان در این آهنگ آنچنان است که آدمی تصور می کند ساز و نوازنده اساساً یک وجودند و هر آنچه در ذهن مشکاتیان خطور می کند، صدایش از ساز بر می خیرد. همنوازی فرهنگفر در این تصنیف هم تعریف هم نوازی است.

3-      شعر: شاعر حضرت حافظ است و بی نیاز از تعریف و تمجید بنده. فقط اجازه بدهید یکی از ابیاتش را بیاورم تا اوج، معنی و مفهوم، صنایع ادبی، آهنگ و وزن و تکرار ناشدنی بودن آنرا را حس کرده و تایید نمایید.

 

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست             گشته هر گوشه چشم از غم دل دریایی

 

{ برای توضیح تکمیلی، توجه شما را به لغاتی که در مصرع های اول و دوم استفاده شده اند جلب می کنم:

  کشتی و دریا- باده و غم – رخ و چشم. حالا مفهومش دیگه با خودتون}

4-      خواننده: اوج و فرود ها و تکنیک های خوانندگی در این اثر آنقدر فراوان و شاید بتوان گفت وحشتناک می باشد که تقلید و خواندن این اثر جرات بسیاری می خواهد.

 

و تمامی اینها در کنار یکدیگر یک اثر موسیقی فوق العاده خوب و ماندگار در تاریخ را پدید آورده اند.

 

آرش

9/5/87