موسیقی (بخش دوم..)
.....
آن هنگام که انسان به وجود آمد، موسیقی هم به سان زبانی آسمانی بدو الهام شد، ولی نه همانند زبان های رایج که ضمیر دل را بیان می کند، چرا که موسیقی خود زبان دل است و هم چون عشق، بر همه مردم تاثیر دارد. صحرانشینان، بدان نغمه سر می کنند، قبای پادشاهان در قصر ها، بدان به لرزه در می آید. زن مصیبت دیده آن را به ناله خویش در می آمیزد و نوحه ای سر می دهد که دل سنگ را پاره پاره می کند. مطرب آن را با شادمانی خویش همراه می سازد، چندان که سرگشته ی نومید را نیز به طرب می آورد.
موسیقی هم چون چراغی است که تیرگی جان را می راند، دل را روشن می کند و ژرفای آن را آشکار می سازد. نغمه ها، بازتاب خود واقعی و جلوه ی احساسات حقیقی هستند، زیرا نفس انسان مانند آینه ای است در برابر حوادث و دگرگونی های روزگار، که تصویر آن احساسات و جلوه ی آن پندارها، بر صفحه ی آن بازتاب می یابد.
نفس انسان هم چون شکوفه ی لطیفی است در برابر تند باد تقدیر که نسیم صبحگاهی آن را به حرکت در می آورد و دانه های شبنم، گردنش را خم می کند. نغمه ی گنجشک نیز انسان را از غفلت برون می آورد. او گوش می کند و احساس می کند و حکمتی را که نوای دل انگیز پرنده و احساس لطیف او را به وجود آورده، بزرگ می دارد.
نغمه ی پرندگان، نیروی اندیشه انسان را تحریک می کند و از خودش و آنچه پیرامون اوست، اسرار نهفته در درون این موجودات کوچک را پرس و جو می کند. نوایی که تار احساس را به لرزه در می آورد و مفاهیم بیان شده در نوشته های پیشینیان را در بردارد. او می پرسد آیا گنجشک، گل های صحرا را خطاب قرار داده، یا به تقلید از شاخه های درختان و شرشر جویبارها، نغمه برآورده و یا تمامی طبیعت را خطاب قرار داده است، اگر چه برای یافتن پاسخ راهی نمی یابد.
انسان را یارای آن نیست که آنچه گنجشک بر شاخسار باز می گوید، دریابد. معنای گفتار جویبار را نیز از زمزمه امواجی که به آرامی سوی ساحل می آیند، درک نمی کند. او نمی تواند معنای کلام باران را، آن گاه که بر برگ درختان فرو می ریزد، یا با سرانگشتان ظریف خود بر پنجره می کوبد، بفهمد، یا آنچه را که نسیم در گوش گل های صحرایی نجوا می کند، دریابد. اگرچه احساس می کند که دلش، مفهوم همه این نغمه ها را درک می کند و بر اثر آن، گاه به طرب می آید و گاه از سر اندوه و اسف، آه از دل بر می کشد. نواها با زبانی پنهان او را خطاب می کنند، زبانی که دست حکمت ان را پیش از به وجود آمدن انسان، وجود بخشیده است و ضمیر انسان، بار ها به هنگام سخن گفتن با طبیعت - آن گاه که سرگشته و زبان بسته می ماند- آن را به کار برده است و چه بسا از واژه واژه آن، سرشکی برجهیده است.
همانا اشک رساترین ترجمان است.
ادامه دارد...
برگرفته از کتاب موسیقی ، جبران خلیل جبران
مفهوم آخرین جمله ها من رو یاد این چند بیت از مولانا انداخت که بهانه ای شد برای نوشتن این ابیات:
بانگ گردش هاي چرخ است اين كه خلق
مي سرايند اش به تنبور و به حلق
مومنان گويند كا آثار بهشت
نقض گردانيد هر آواز زشت
ما همه اجزاي آدم بوده ايم
در بهشت اين لحن ها بشنوده ایم
ناله تنبور و بعضي ساز ها
اندکي ماند بدان آواز ها
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی
یادمان آمد از آنها چیزکی
لیک بد مقصودش از بانگ رباب
همچو مشتاقان خیال آن خطاب
ناله سرنا و تهدید دهل
چیزکی ماند به آن ناقور کل
در مورد مولانا و موسیقی حتما مطالب مرتبطی در وبلاگ خواهم آورد... (در آینده ای که بعد از امتحانات منتظر منه!)