ای خاک بر سر ما!
پنج شنبه شب به من زنگ زدن گفتن آقا بلیط جور شد، تا پنج دقیقه خودتو برسون به کنسرت. منم شلوارم و گرفتم دستم و از خونه زدم بیرون.
حضور در اجرای دو ساعته گروه عارف با شانزده نوازنده و سرپرستی پرویز مشکاتیان کلی موضوع برای نوشتن داره، در ضمن تمرین منحصر به فرد دیروز رو هم بهش اضافه کنین. ولی توی کنسرت یه سری اتفاقات دیگه افتاد که تا اونا رو ننویسم، نمی تونم به نوشتن از چیز دیگه فکر کنم.
اجرا بسیار عالی بود و زیبا. دیگه هر کسی می دونه توی این دوره زمونه اجرا با یک گروه شانزده نفره اون هم در چنین سطحی چه دردسر ها و مشکلاتی داره، مشخص بود که برای این اجرا هم زحمات بسیار زیادی کشیده شده، ولی ای خاک توی سر ما که لیاقت یک چنین کار هایی را نداریم.
دل پر خونم براتون بگه که جای من طبقه همکف و نزدیک در خروجی سالن بود. این ملت که از کنسرت اومدن انگار فقط خوش تیپ کردنشو یاد گرفتن، نمی دونم کنسرت و با چی و کجا عوضی گرفته بودن، که اینقدر آمد و رفتن که صدای درق دروق باز و بسته شدن در دیگه واسه من شده بود یه ریتم پایه.
یه جاهایی خیال می کردم نشستم وسط پیاده رو خیابان ولی عصر. یکی پاش خواب می رفت پا می شد میامد کنار در قدم می زد. اون یکی بچشو بقل می کرد می آورد بقل در تکون تکونش می داد که خوابش ببره. یه خانم خوش تیپ که برای ادای حاجت از جاش بلند می شد ، شش تا دنبالش بودن، دو تا به عنوان محافظ، چهار تا شماره تلفن به دست. بعضی ها که انگار اسهال گرفته بودن، برنگشته دوباره، بد و بدو می رفتن بیرون. با فرهنگش یکی بود که می خواست سیگار بکشه، احساس کرده بود وسط سالن همچین جالب نیست، در حال روشن کردن سیگار از جلوی ما رد شد. فقط امیدوارم مشکاتیان و بقیه آنقدر سرشون گرم ساز زدشون بوده باشه، که نگاهی به سالن نیانداخته باشن.
یه جاهایی دیگه خیال می کردم وسط میدون انقلابم، منتظر بودم یکی بیاد بگه نوار، فیلم، عکس، پاسور... یا یکی دیگه کف زمین بشینه و بساط فروش سی دی مشکاتیان را بندازه.
من دیدم این جوری که نمی تونم چیزی از روی سن ببینم گفتم خوب چشامو می بندم فقط گوش می دم، جاتون خالی چشامو که بستم باعث شد تمرکزم بیشتر بشه، و هر صدای کوچیکی توجهمو جلب کنه، پشت سریم داشت برای رفقیش جوک تعریف می کرد، دو ردیف اون ور تر مامانه داشت واسه بچش لالایی می خوند، یه صدایی شنیدم چشمو که وا کردم، دیدم بعله یکی دیگه از رفقا انگار روز خسته کننده ای داشته همچین داره چرت می زنه و چیزی نمونده که خرخرش هم به هوا بره!
اول اجرا بعد از خواهش بلندگوی سالن مبنی بر خاموش کردن موبایل ها، بقل دستیم با یه حالت نگرانی از من پرسید: باید خاموش کنیم؟ سایلنت نمی شه؟. منم خیلی جدی گفتم نه. نویز می ندازه، باید خاموش کنی. اون که خاموش نکرد عجیب نبود، ولی وسط اجرا وقتی دارانگ دارانگ زنگ تلفن چهار تا صندلی اون ور تر رفت هوا، دیگه داشتم از کوره در می رفتم.
دیگه خیلی شاکی شده بودم، توی این جماعتی که داشتن جلوی من رژه می رفتن دنبال یکی می گشتم زورم بهش برسه، برم یقشو بگیرم یهو دیدم کیهان کلهر از جلوم رد شد.
دکور پشت نوازنده ها شانزده تا سرو سبز رنگ قد برآفراشته بود، که تفسیرش خودش کلی حرف می تونه داشته باشه، ولی من داشتم فکر می کردم اگر کسی یاد پارک لاله به سرش بزنه و بیاد روی سن بساط لحاف و متکا و قلیون به پا کنه و بعدش هم یه جفت بدمینتون در آره روی سن شروع کنه بدمینتون بازی من اصلا تعجب نمی کنم.
وسطای برنامه که مسولای سالن هم فهمیدن دیگه داره شورش در می آد، دیدن یه دونه در واسه رفت و آمد این همه آدم جواب نمی ده، یه طرفش کردن! در نزدیک بنده رو کردن در ورود، یه در دیگه رو گذاشتن برای خروج. تمام اون اتفافات بالا را نگه دارین، پنج دقیق چک و چانه و خواهش التماس برای هر نفر، که این در مخصوص ورود، خواهش می کنم از در پایین تر برین و نمی شه و تورو به خدا حالا این یه دفعه رو کوتا بیا بزار برم و داره می ریزه و از این حرفا رو هم بهش اضافه کنین. من که دیگه نشسته بودم داشتم زار زار گریه می کردم.
د آخه بد بختی یکی دوتا نبود که، از بد شانسی ما امروز فیلم برداری dvd نهایی هم بود. علاوه بر عکاسهایی که می آمدن صاف جلوی بنده هوس می کردن از سن عکس بگیرن، یه دونه فیلم بردار با یه دوربین دستی روی سن بود!!! و مهمتر از اون که علاقه خاصی داشت که از نزدیک فیلم برداری کنه. وقتی افقه داشت تک نوازی می کرد، داشت تلاش می کرد که دوربین و از ته تنبک ببره توی تنبک! وقتی مشکاتیان تکی ساز می زد، دوربین و می برد می چشبوند به مضراب، جوری که خود مشکاتیان مجبور می شد کج بشه یه ور، از بقل سازشو ببینه. وقتی ساکت تکی تار می زد، از پشت می رفت زیر صندلی از جلو می آمد بیرون که از زیر ساز فیلم برداری کنه! در ضمن از این دوربین هیولا ها دیدن، توی جام باشگاه های اروپا دارن؟ عین جرثقیل می مونه. یه دونه از اونها هم اورده بودن. هر چند وقت یه بار می دیدی سایه یه چیزی عین دایاناسور افتاده روی سن داره از این ور می ره اون ور، بعد می فهمیده سایه جناب دوربینه. خداییش اگر یه دونه کرگدن هم از اون وسط رد می شد، می شد خود، خود فیلم جومانجی.
یه چیزی هم من دیشب یاد گرفتم، از اونجایی که جناب سپهسالاری و امیر خلیلی هم رعایت نکرده بودن، گفتم به شما ها هم یاد بدم. وقتی کنسرت می رین، باید یه دونه ساز هم بندازین روی کولتون. هر چی هم سازه بزرگتر باشه، کلاسش بیشتره. من که دفعه بعد می رم درامز یکی از رفیقامو می گیرم کل همه رو می خوابونم.
گذشته از این حرفا خود اجرا بسیار عالی بود، و بسیار جای حرف و بحث داره، من بلیط دم در کنسرت خریدم، اگر تونستین امشب برین. من هم هر وقت اعصابم برگشت سر جاش، شاید از خود برنامه هم بنویسم.